اما عده اي به سطوح آمدند و انديشه اي كردند...

ساعتم را نگاه كردم، نزديك روستا رسيديم. تقريبا سه ساعتي است كه مسير زميني را داخل خودرو طي كرده ايم. از دور كه درخت هاي نخل را مي بينم خستگي مسير از يادم مي رود. به نخلستان هاي كه رسيديم اهالي روستا مشغول كار درآنجا بودند. فصل برداشت خرماست و روستائيان حاصل دست رنجشان را برداشت مي كنند. ما كه قرار است ماجراي جالب اين روستا را از زبان خود مردمانش بشنويم از آن ها درخواست مي كنيم تا اندكي دست از كار بكشند و درباره ماجراي روستايشان براي ما بگويند. با كلي صحبت و خواهش آخر سر، توانستم چند نفري را راضي كنم تا بيايند و با همان لباس كارگري چند دقيقه اي براي ما، ماجرا را تعريف كنند.
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 15:45 توسط
|