من خودم شخصاً جوانىِ بسيار پُرهيجانى داشتم
بسماللَّهالرّحمنالرّحيم
به مناسبت روز جوان
از ديدن جوانان چه احساسى به شما دست مىدهد و اوّلين مطلبى كه به آنان مىگوييد، چيست؟
وقتى با جوانان هستم و در محيط جوان قرار دارم، احساس من مثل احساس كسى است كه در هواى صبحگاه تنفّس مىكند؛ احساس تازگى و طراوت مىكنم. آن چيزى هم كه معمولاً در ملاقات با جوانان، اوّل بار به ذهن من مىرسد و بارها به آن فكر كردهام، اين است كه آيا اينها خودشان مىدانند كه چه ستارهاى در جبينشان مىدرخشد؟ من اين ستاره را مىبينم؛ اما آيا خودشان هم مىبينند؟ ستاره جوانى، ستاره بسيار درخشان و خوشطالعى است. اگر جوانان اين گوهر قيمتى و بىنظير را در وجود خودشان حس كنند، فكر مىكنم كه انشاءاللَّه از آن خوب استفاده خواهند كرد.
جنابعالى دوره جوانى خود را چگونه گذرانديد؟
آن وقتها مثل حالا نبود؛ انصافاً وضع خيلى بد بود. محيط جوانى، محيط دلنشينى نبود؛ نه براى من كه آن وقت طلبه بودم - من در دوره كودكى هم از دبستان طلبه بودم - بلكه براى همه جوانان. به جوان اعتنا نمىشد. خيلى استعدادها در داخل جوانان مىمرد. ما در مقابل چشم خودمان، اين را شاهد بوديم. من خودم در محيط طلبگىام اين را مىديدم. بعد هم كه با محيطهاى بيرون طلبگى، با محيط دانشگاه و دانشجويان ارتباط پيدا كردم - سالهاى متمادى، من با دانشجويان ارتباط داشتم و مأنوس بودم - در آنها هم ديدم كه همينطور است. آن قدر استعدادهاى درخشان بود. آنقدر افرادى بودند كه ممكن بود در اين رشتهاى كه درس مىخوانند، استعداد چندانى نداشته باشند؛ اما ممكن بود استعداد ديگرى در وجودشان باشد، كه كسى نمىفهميد و نمىدانست... قبل از انقلاب، همه دوران جوانى من غالباً با جوانان گذشته است. وقتى انقلاب پيروز شد، من حدوداً سىونه ساله بودم. تمام مدت دوره از هفده، هجده سالگى من تا آن تاريخ، با جوانان بود؛ چه جوانان حوزه علمى و تحصيلى دينى و چه جوانان خارج از اين حوزه. چيزى كه حس مىكردم اين بود كه رژيم محمّدرضا پهلوى كارى كرده بود كه جوانان به سمت ابتذال مىرفتند. ابتذال، نه فقط ابتذال اخلاقى؛ ابتذال هويّت و ابتذال شخصيّت.
البته من نمىتوانم ادّعا كنم كه خودِ آن رژيم برنامهريزى كرده بود كه جوانان مملكت را به ابتذال بكشاند - ممكن است اينطور بوده، ممكن هم هست نبوده باشد - اما آنچه مسلّم مىتوانم بگويم، اين است كه آنها برنامههايى ريخته بودند و به گونهاى مملكت را اداره مىكردند كه لازمهاش اين بود؛ يعنى از مسائل سياسى دور، از مسائل زندگى دور.
شما باور مىكنيد كه من و امثال من، تا سنين مثلاً بيست و چندسالگى، دولتهايى را كه برسرِ كار بودند، اصلاً نمىشناختيم كه چه كسانى هستند؟! حالا شما در اين مملكت كسى را مىشناسيد كه نداند وزير آموزش و پرورش كيست؟ وزير اقتصاد و دارايى كيست؟ يا مثلاً رئيس جمهور را كسى نشناسد؟ در اقصى نقاط كشور هم همه اطّلاع دارند. آن زمان، همه قشرها - از جمله جوانان - اصلاً بهكل از مسائل سياسى غافل بودند. بيشترين سرگرمى جوانان، به مسائل روزمرّه بود. بعضى در غم نان، مشغول كار سخت بودند، براى اين كه يك لقمه نان گير بياورند و بخورند، كه آن هم البته مقدارى از درآمدشان صرف خوردن نمىشد؛ صرف كارهاى حاشيهاى مىشد.
شما اگر اين كتابهايى را كه در دوره جوانى ما درباره امريكاى لاتين و آفريقا نوشته شده است، خوانده باشيد - مثل كتابهاى «فرانتس فانون» و كسانى ديگر كه آن زمانها كتاب مىنوشتند و امروز هم كتابهايشان به اعتبار خودشان باقى است - درمىيابيد كه وضع ما هم همينطور بود. در مورد ايران كسى جرأت نمىكرد بنويسد؛ اما در مورد مثلاً آفريقا يا شيلى يا مكزيك راحت مىنوشتند. من با خواندن اين كتابها مىديدم كه عيناً وضع ما همين گونه است. يعنى آن جوان كارگر هم بعد از آن كه كار سخت مىكرد و يكشاهى، صَنّار گير مىآورد، نصف اين پول صرف عيّاشى و ولگردى و هرزهگرى و اينطور چيزها مىشد. اينها همان چيزى بود كه ما در آن كتابها مىخوانديم و مىديديم كه در واقعيّت جامعه خودمان هم همينطور است. انصافاً خيلى بد بود. محيط جوانى، محيط خوبى نبود. البته در داخل دل جوانان و محيط جوان، طور ديگرى بود؛ چون جوان اساساً اهل نشاط و اميد و هيجان و اينهاست.
من خودم شخصاً جوانىِ بسيار پُرهيجانى داشتم. هم قبل از شروع انقلاب، به خاطر فعّاليتهاى ادبى و هنرى و امثال اينها، هيجانى در زندگى من بود و هم بعد كه مبارزات در سال 1341 شروع شد، كه من در آن سال، بيست و سه سالم بود. طبعاً ديگر ما در قلب هيجانهاى اساسى كشور قرار گرفتيم و من در سال چهل و دو، دو مرتبه به زندان افتادم؛ بازداشت، زندان، بازجويى. مىدانيد كه اينها به انسان هيجان مىدهد. بعد كه انسان بيرون مىآمد و خيل عظيم مردمى را كه به اين ارزشها علاقهمند بودند، و رهبرى مثل امام رضواناللَّه عليه را كه به هدايت مردم مىپرداخت و كارها و فكرها و راهها را تصحيح مىكرد، مشاهده مىنمود، هيجانش بيشتر مىشد. اين بود كه زندگى براى امثال من كه در اين مقولهها زندگى و فكر مىكردند، خيلى پرُهيجان بود؛ اما همه اينطور نبودند.
البته جوانان طبعاً دور هم كه جمع مىشوند، چون طبيعتاً دلشان گرم است - يعنى يك نوع حالت سرزندگى و شادى در طينتشان است - از همه چيز لذّت مىبرند. جوان از خوراك لذّت مىبرد، از حرف زدن لذّت مىبرد، از در آيينه نگاه كردن لذّت مىبرد، از تفريح لذّت مىبرد. شما باور نمىكنيد كه انسان وقتى از سنين جوانى گذشت، آن لذّتى را كه شما مثلاً از يك غذاى خوشمزه مىبريد، ديگر نمىبرد و نمىداند چيست! آن وقتها گاهى بزرگترهاى ما - كسانى كه در سنين حالاى من بودند - چيزهايى مىگفتند كه ما تعجّب مىكرديم چطور اينها اينگونه فكر مىكنند؟ حالا مىبينيم نخير؛ آن بيچارهها خيلى هم بىراه نمىگفتند. البته من خودم را بهكلّى از جوانى منقطع نكردهام. هنوز هم در خودم چيزى از جوانى احساس مىكنم و نمىگذارم كه به آن حالت بيفتم. الحمدللَّه تا بهحال نگذاشتهام و بعد از اين هم نمىگذارم؛ اما آنها كه خودشان را در دست پيرى رها كرده بودند، قهراً التذادى كه جوان از همه شؤون زندگى خودش دارد، احساس نمىكردند. آن وقت اين حالت بود. نمىگويم كه فضاى غم حاكم بود - اين را ادّعا نمىكنم - اما فضاى غفلت و بىخبرى و بىهويّتى حاكم بود.
اين هم بود كه آن وقت من و امثال من كه در زمينه مسائل مبارزه، به طور جدّى و عميق فكر مىكرديم، همّتمان را بر اين گذاشتيم كه تا آنجايى كه مىتوانيم، جوانان را از دايره نفوذ فرهنگى رژيم بيرون بكشيم. من خودم مثلاً مسجد مىرفتم، درس تفسير مىگفتم، سخنرانىِ بعد از نماز مىكردم، گاهى به شهرستانها مىرفتم سخنرانى مىكردم. نقطه اصلى توجّه من اين بود كه جوانان را از كمند فرهنگى رژيم بيرون بكشم. خود من آن وقتها اين را به «تور نامريى» تعبير مىكردم. مىگفتم يك تور نامريى وجود دارد كه همه را به سمتى مىكشد! من مىخواهم اين تور نامريى را تا آنجا كه بشود، پاره كنم و هر مقدار كه مىتوانم، جوانان را از كمند و دام اين تور بيرون بكشم. هر كس از آن كمند فكرى خارج مىشد - كه خصوصيّتش هم اين بود كه اوّلاً به تديّن و ثانياً به تفكرات امام گرايش پيدا مىكرد - يك نوع مصونيتى مىيافت. آن روز اينگونه بود. همان نسل هم، بعدها پايههاى اصلى انقلاب شدند. الان هم كه من در همين زمان به جامعه خودمان نگاه مىكنم، خيلى از افراد آن نسل را - چه كسانى كه با من مرتبط بودند، چه كسانى كه حتّى مرتبط نبودند - مىتوانم شناسايى كنم.
به هر حال، الان شما زمان بهترى داريد. فضا، فضاى بهترى است. البته نمىگويم كه براى جوان همه چيز فراهم است و همه چيز آنگونه كه بايد باشد، هست؛ اما در مقام مقايسه با آن زمان، امروز وضع از آن روز خيلى بهتر است. اگر جوانى بخواهد خوب زندگى كند و هويّت انسانى و شخصيّت خودش را بيابد، به نظر من امروز مىتواند.
تعريف شما از يك جوان مسلمان و خصوصيّات او چيست؟ چگونه يك جوان مىتواند مسير زندگى را طى كند و به اهدافش برسد؟
البته بهراحتى نمىشود طى كرد. اين شرطى كه شما گذاشتيد، كار مرا در پاسخ دادن خيلى مشكل مىكند. هيچ راه جدّىِ مهم را واقعاً نمىشود بهراحتى طى كرد. بالاخره اگر انسان مىخواهد به چيز باارزشى دست پيدا كند، بايد مقدارى زحمت و تلاش را با خودش همراه كند - اين ناگزير است - منتها ببينيد؛ من اساساً در بين اين خصوصيّات مهمّى كه جوانان دارند، سه خصوصيّت را خيلى بارز مىبينم، كه اگر آنها مشخّص گردد، و اگر آنها به سمت درستى هدايت شود، به نظر مىآيد كه مىشود به اين سؤال شما پاسخ داد. آن سه خصوصيّت عبارت است از: انرژى، اميد، ابتكار. اينها سه خصوصيت برجسته در جوان است. اگر واقعاً رسانهها در كمكهاى فرهنگى كه به ما مىكنند - چه گويندگان مذهبى، چه گويندگان مسائل فكرى و فرهنگى، چه صدا و سيما و چه مدرسهها - بتوانند اين سه خصوصيت عمده را درست هدايت كنند، من خيال مىكنم كه خيلى راحت مىشود يك جوان راه اسلامى را پيدا كند؛ چون اسلام هم چيزى كه از ما مىخواهد اين است كه ما استعدادهاى خودمان را به فعليّت برسانيم.
البته در قرآن يك نكته بسيار اساسى هست - بد نيست من اين را به شما جوانان عزيز بگويم - و آن توجّه دادن به تقواست. وقتى كه افراد مىخواهند پيش خودشان تصويرى از تقوا درست كنند، به ذهنشان نماز و روزه و عبادت و ذكر و دعا مىآيد. ممكن است همه اينها در تقوا باشد، اما هيچكدام از آنها معناى تقوا نيست. تقوا، يعنى مراقب خود بودن. تقوا، يعنى يك انسان بداند كه چه كار مىكند و هر حركت خودش را با اراده و فكر و تصميم انتخاب كند؛ مثل انسانى كه سوار بر يك اسب رهوار نشسته، دهانه اسب در دستش است و مىداند كجا مىخواهد برود. تقوا، اين است. آدمى كه تقوا ندارد، حركات و تصميمها و آيندهاش در اختيار خودش نيست. به تعبير خطبه نهجالبلاغه(1): كسى است كه او را روى اسب سركشى انداختهاند؛ نه اين كه او سوار شده است. اگر هم سوار شده، اسبسوارى بلد نيست. دهانه در دستش است، اما نمىداند چگونه بايد سوار اسب شود. نمىداند كجا خواهد رفت. هرجا كه اسب او را كشيد، او هم مجبور است برود و قطعاً نجاتى در انتظار او نيست. اين اسب هم سركش است.
اگر ما تقوا را با همين معنا در نظر بگيريم، به نظر من راحت مىشود راه را طى كرد. البته باز هم نه آنطور كه خيلى راحت باشد. به هرحال، مىشود، ممكن است و واقعاً عملى است كه يك جوان راه اسلامى زندگى كردن را پيدا كند. اگر متديّن است، ببينيد چه كار مىكند. اين اقدام، اين حرف، اين رفاقت، اين درس و اين فعل و درك، آيا درست است يا درست نيست. همين كه او فكر مىكند درست است يا درست نيست، اين همان تقواست. اگر متديّن نيست، چنانچه همين حالت را داشته باشد، اين حالت او را به دين راهنمايى خواهد كرد. قرآن كريم مىگويد: «هدى للمتقين»(2)؛ نمىگويد «هدى للمؤمنين». «هدى للمتّقين»؛ يعنى اگر يك نفر باشد كه دين هم نداشته باشد، اما تقوا داشته باشد - ممكن است كسى دين نداشته باشد، اما به همين معنايى كه گفتم، تقوا داشته باشد - او بلاشك از قرآن هدايت خواهد گرفت و مؤمن خواهد شد. اما اگر مؤمن تقوا نداشته باشد، احتمالاً در ايمان هم پايدار نيست. بستگى به شانسش دارد: اگر در فضاى خوبى قرار گرفت، در ايمان باقى مىماند؛ اگر در فضاى خوبى قرار نگرفت، در ايمان باقى نمىماند.
بنابراين، اگر بتوانيم از آن سه خصوصيّت باتقوا كار بكشيم و درست هدايت شود، به نظرم خيلى خوب مىشود جوانان در شكلى كه اسلام مىپسندد، زندگى كنند؛ بخصوص كه خوشبختانه امروز كشور ما كشورى اسلامى است. اين، امر خيلى مهمّى است. حكومت - يعنى اقتدار ملى - در اختيار اسلام است. كسانى كه زمامهاى امور در دستشان است، عميقاً به اسلام معتقدند. مردم هم كه ايمان در عمق جانشان جا دارد. لذا زمينه براى مسلمان شدن و مسلمان زيستن خيلى زياد است.
من يك مثال كوتاه هم بزنم و پاسخ سؤال شما را به پايان ببرم. در دوره جنگ كه شما متأسّفانه اعتلاى آن دوره را درك نكرديد - البته جنگ را درك نكرديد و اين تأسّف ندارد؛ اما آن خصوصيات بىنظير را شما درك نكرديد و آدم افسوس مىخورد - جوانان هجده و بيست سالهاى كه در سنين شما بودند، از لحاظ لطافت و صفاى معنوى، گاهى به حدّ عارفى كه چهل سال در راه خدا سلوك كرده بود، مىرسيدند! آدم اين را در وجود آنها احساس مىكرد. كم هم نبودند؛ فراوان بودند. من همان وقتها در مقابل چنين جوانانى كه قرار مىگرفتم، احساس خضوع حقيقى مىكردم؛ نه اينكه بخواهم تواضع كنم. ديدهايد انسان در مقابل بزرگى كه قرار مىگيرد و كمالات او را كه مىبيند، ضعف خودش را مىفهمد! من همان احساس را در مقابل يك جوان بسيجى و يك جوان رزمنده در خودم مىديدم و مىيافتم. آن فضا، چنان فضايى بود كه مىتوانست يك جوان معمولى را اينگونه متحوّل كند.
شما مىدانيد كه جوانان در دنيا چگونهاند؛ گروههاى «رپ» و فلان و هزار نوع بليّه اخلاقى و فكرى. جوانان دنيا واقعاً به هزار نوع ابتلائات مبتلا هستند. گروههاى «رپ» و اين چيزهايى كه حالا هست، زمان ما هم البته بود. زمان ما «بيتل»هاى معروف بودند كه حالا شنيدهام پيرمرد شدهاند. چند وقت پيش ديدم كه در يك مجلّه خارجى شرح حالشان را نوشتهاند كه هر كدام كجا هستند و چه كار مىكنند. آن گرفتاريهاى روحى، آن عقدههاى روانى، آنها را به اين واديها مىكشاند. حالا كسانى كه در كشورهاى عقبافتاده و دوردست از آنها تقليد مىكنند، نمىفهمند كه آن بيچارهها دچار چه بيمارىاى هستند! خيال مىكنند پيشرفتى است؛ در حالى كه اين يك انحطاط و سقوط است. در حالى كه دنيا گرفتار چنين وضعى بود، جوانان ما آنطور وضعى داشتند. در ايران، جوان، سرشار، مستغنى، سربلند، بااحساس شادى عميق در قلب خود، احساس انجام وظيفه، احساس روشنبودن هدف - كه چه كار مىكند و براى كه كار مىكند - و بحمداللَّه فائز و برخوردار به اعتلاى حقيقى و معنوى بود كه خداى متعال به او داده بود.
به عنوان يك دختر دانشجو، ما چگونه مىتوانيم از زندگانى حضرت زهرا عليهاسلام الگو بگيريم؟ الگوهاى خود شما در دوره جوانى چه كسانى بودهاند؟
سؤال خوبى است. اولاً من به شما بگويم كه الگو را نبايد براى ما معرفى كنند و بگويند كه اين الگوى شماست. اين الگوى قراردادى و تحميلى، الگوى جالبى نمىشود. الگو را بايد خودمان پيدا كنيم؛ يعنى در افق ديدمان نگاه كنيم و ببينيم از اين همه چهرهاى كه در جلوِ چشممان مىآيد، كدام را بيشتر مىپسنديم؛ طبعاً اين الگوى ما مىشود. من معتقدم كه براى جوان مسلمان، بخصوص مسلمانى كه با زندگى ائمّه و خاندان پيامبر و مسلمانان صدر اسلام آشنايى داشته باشد، پيدا كردن الگو مشكل نيست و الگو هم كم نيست. حالا خود شما خوشبختانه از حضرت زهرا سلاماللَّه عليها اسم آورديد. من در خصوص وجود مقدّس فاطمه زهرا سلاماللَّهعليها چند جمله بگويم؛ شايد اين سررشتهاى در زمينه بقيه ائمّه و بزرگان شود و بتوانيد فكر كنيد.
شما خانمى كه در دوره پيشرفت علمى و صنعتى و فنآورى و دنياى بزرگ و تمدّن مادّى و اين همه پديدههاى جديد زندگى مىكنيد، از الگوى خودتان در مثلاً هزاروچهارصد سال پيش توقّع داريد كه در كدام بخش، مشابه وضع كنونى شما را داشته باشد، تا از آن بهره بگيريد. مثلاً فرض كنيد مىخواهيد ببينيد چگونه دانشگاه مىرفته است؟ يا وقتى كه مثلاً در مسائل سياست جهانى فكر مىكرده، چگونه فكر مىكرده است؟ اينها كه نيست.
يك خصوصيات اصلى در شخصيت هر انسانى هست؛ آنها را بايستى مشخّص كنيد و الگو را در آنها جستجو نماييد. مثلاً فرض بفرماييد در برخورد با مسائل مربوط به حوادث پيرامونى، انسان چگونه بايد برخورد كند؟ حالا حوادث پيرامونى، يك وقت مربوط به دورهاى است كه مترو هست و قطار هست و جت هست و رايانه هست؛ يك وقت مربوط به دورهاى است كه نه، اين چيزها نيست؛ اما حوادث پيرامونى بالاخره چيزى است كه انسان را هميشه احاطه مىكند.
انسان دوگونه مىتواند با اين قضيه برخورد كند: يكى مسؤولانه، يكى بىتفاوت. مسؤولانه هم انواع و اقسام دارد؛ با چه روحيهاى، با چه نوع نگرشى به آينده. آدم بايد اين خطوط اصلى را در آن شخصى كه فكر مىكند الگوى او مىتواند باشد، جستجو كند و از آنها پيروى نمايد.
من اين موضوع را يك وقت در سخنرانى هم گفتهام. در اين سخنرانيهاى ما هم گاهى حرفهاى خوبى در گوشه كنار هست؛ منتها غالباً دقّت نمىشود و همينطور ناپديد مىگردد! ببينيد؛ مثلاً حضرت زهرا سلاماللَّهعليها در سنين شش، هفت سالگى بودند - اختلاف وجود دارد؛ چون در تاريخ ولادت آن حضرت، روايات مختلف است - كه قضيه شعب ابىطالب پيش آمد. شعب ابىطالب، دوران بسيار سختى در تاريخ صدر اسلام است؛ يعنى دعوت پيامبر شروع شده بود، دعوت را علنى كرده بود، بتدريج مردم مكه - بخصوص جوانان، بخصوص بردهها - به حضرت مىگرويدند و بزرگان طاغوت - مثل همان ابولهب و ابوجهل و ديگران - ديدند كه هيچ چارهاى ندارند، جز اينكه پيامبر و همه مجموعه دوروبرش را از مدينه اخراج كنند؛ همين كار را هم كردند. تعداد زيادى از اينها را كه دهها خانوار مىشدند و شامل پيامبر و خويشاوندان پيامبر و خود ابىطالب - با اينكه ابىطالب هم جزو بزرگان بود - و بچه و بزرگ و كوچك مىشدند، همه را از مكه بيرون كردند. اينها از مكه بيرون رفتند؛ اما كجا بروند؟ تصادفاً جناب ابىطالب، در گوشهاى از نزديكى مكه - فرضاً چند كيلومترى مكه - در شكاف كوهى ملكى داشت؛ اسمش «شعب ابىطالب» بود. شعب، يعنى همين شكاف كوه؛ يك درّه كوچك. ما مشهديها به چنين جايى «بازه» مىگوييم. اتفاقاً اين از آن لغتهاى صحيحِ دقيقِ فارسىِ سره هم هست كه به لهجه محلى، روستاييها به آن «بَزَه» مىگويند؛ اما همان اصلش «بازه» است. جناب ابىطالب يك بازه يا يك شعب داشت؛ گفتند به آنجا برويم. حالا شما فكرش را بكنيد! در مكه، روزها هوا گرم و شبها بىنهايت سرد بود؛ يعنى وضعيتى غيرقابل تحمّل. اينها سه سال در اين بيابانها زندگى كردند. چقدر گرسنگى كشيدند، چقدر سختى كشيدند، چقدر محنت بردند، خدا مىداند. يكى از دورههاى سخت پيامبر، آنجا بود. پيامبر اكرم در اين دوران، مسؤوليتش فقط مسؤوليت رهبرى به معناى اداره يك جمعيت نبود؛ بايد مىتوانست از كار خودش پيش اينهايى كه دچار محنت شدهاند، دفاع كند.
مىدانيد وقتى كه اوضاع خوب است، كسانى كه دور محور يك رهبرى جمع شدهاند، همه از اوضاع راضيند؛ مىگويند خدا پدرش را بيامرزد، ما را به اين وضع خوب آورد. وقتى سختى پيدا مىشود، همه دچار ترديد مىشوند، مىگويند ايشان ما را آورد؛ ما كه نمىخواستيم به اين وضع دچار شويم!
البته ايمانهاى قوى مىايستند؛ اما بالأخره همه سختيها به دوش پيامبر فشار مىآورد. در همين اثنا، وقتى كه نهايت شدّت روحى براى پيامبر بود، جناب ابىطالب كه پشتيبان پيامبر و اميد او محسوب مىشد، و خديجه كبرى كه او هم بزرگترين كمك روحى براى پيامبر بهشمار مىرفت، در ظرف يك هفته از دنيا رفتند! حادثه خيلى عجيبى است؛ يعنى پيامبر تنهاى تنها شد.
من نمىدانم شما هيچ وقت رئيس يك مجموعه كارى بودهايد، تا بدانيد معناى مسؤوليت يك مجموعه چيست!؟ در چنين شرايطى، انسان واقعاً بيچاره مىشود. در اين شرايط، نقش فاطمه زهرا سلاماللَّهعليها را ببينيد. آدم تاريخ را كه نگاه مىكند، اينگونه موارد را در گوشه كنارها هم بايد پيدا كند؛ متأسفانه هيچ فصلى براى اينطور چيزها باز نكردهاند.
فاطمه زهرا سلاماللَّهعليها مثل يك مادر، مثل يك مشاور، مثل يك پرستار براى پيامبر بوده است. آنجا بوده كه گفتند فاطمه «امّ ابيها» - مادر پدرش - است. اين مربوط به آن وقت است؛ يعنى وقتى كه يك دختر شش، هفت ساله اينگونه بوده است. البته در محيطهاى عربى و در محيطهاى گرم، دختران زودتر رشد جسمى و روحى مىكنند؛ مثلاً به اندازه رشد يك دختر ده، دوازده ساله امروز. اين، احساس مسؤوليت است. آيا اين نمىتواند براى يك جوان الگو باشد، كه نسبت به مسائل پيرامونى خودش زود احساس مسؤوليت و احساس نشاط كند؟ آن سرمايه عظيم نشاطى را كه در وجود اوست، خرج كند، براى اينكه غبار كدورت و غم را از چهره پدرى كه مثلاً حدود پنجاه سال از سنش مىگذرد و تقريباً پيرمردى شده است، پاك كند. آيا اين نمىتواند براى يك جوان الگو باشد؟ اين خيلى مهمّ است.
نمونه بعد، مسأله همسردارى و شوهردارى است. يك وقت انسان فكر مىكند كه شوهردارى، يعنى انسان در آشپزخانه غذا را بپزد، اتاق را تر و تميز و پتو را پهن كند و مثل قديميها تشكچه بگذارد كه آقا از اداره يا از دكان بيايد! شوهردارى كه فقط اين نيست. شما ببينيد شوهردارى فاطمه زهرا سلاماللَّهعليها چگونه بود. در طول ده سالى كه پيامبر در مدينه حضور داشت، حدود نُه سالش حضرت زهرا و حضرت اميرالمؤمنين عليهماالسّلام با همديگر زن و شوهر بودند. در اين نُه سال، جنگهاى كوچك و بزرگى ذكر كردهاند - حدود شصت جنگ اتّفاق افتاده - كه در اغلب آنها هم اميرالمؤمنين عليهالسّلام بوده است. حالا شما ببينيد، او خانمى است كه در خانه نشسته و شوهرش مرتّب در جبهه است و اگر در جبهه نباشد، جبهه لنگ مىماند - اين قدر جبهه وابسته به اوست - از لحاظ زندگى هم وضع روبهراهى ندارند؛ همان چيزهايى كه شنيدهايم: «و يطعمون الطّعام على حبّه مسكيناً و يتيماً و اسيراً انّما نطعمكم لوجه اللَّه»(3)؛ يعنى حقيقتاً زندگى فقيرانه محض داشتند؛ در حالى كه دختر رهبرى هم هست، دختر پيامبر هم هست، يك نوع احساس مسؤوليت هم مىكند.
ببينيد انسان چقدر روحيه قوى مىخواهد داشته باشد تا بتواند اين شوهر را تجهيز كند؛ دل او را از وسوسه اهل و عيال و گرفتاريهاى زندگى خالى كند؛ به او دلگرمى دهد؛ بچهها را به آن خوبى كه او تربيت كرده، تربيت كند. حالا شما بگوييد امام حسن و امام حسين عليهما السّلام، امام بودند و طينت امامت داشتند؛ زينب عليهاسلام كه امام نبود. فاطمه زهرا سلاماللَّهعليها او را در همين مدت نُه سال تربيت كرده بود. بعد از پيامبر هم كه ايشان مدّت زيادى زنده نماند.
اينطور خانهدارى، اينطور شوهردارى و اينطور كدبانويى كرد و اينطور محور زندگى فاميل ماندگار در تاريخ قرار گرفت. آيا اينها نمىتواند براى يك دختر جوان، يك خانم خانهدار يا مُشرف به خانهدارى الگو باشد؟ اينها خيلى مهم است.
حالا بعد از قضيه وفات پيامبر، آمدنِ به مسجد و آن خطبه عجيب را خواندن، خيلى شگفتانگيز است! اصلاً امثال ما كه اهل سخنرانى و حرف زدن ارتجالى هستيم، مىفهميم كه چقدر اين سخنان عظيم است. يك دختر هجده ساله، بيست ساله و حداكثر بيستوچهار ساله - كه البته سنّ دقيق آن حضرت مسلّم نيست؛ چون تاريخ ولادت آن بزرگوار مسلّم نيست و در آن اختلاف است - آن هم با آن مصيبتها و سختيها به مسجد مىآيد، در مقابل انبوه جمعيت، با حجاب سخنرانى مىكند كه آن سخنرانى، كلمه به كلمهاش در تاريخ مىماند.
عربها به حافظه خوش معروف بودند. يك نفر مىآمد يك قصيده هشتاد بيتى مىخواند، بعد از اينكه جلسه تمام مىشد، ده نفر مىگرفتند آن را مىنوشتند. اين قصايدى كه مانده، غالباً اينگونه مانده است. اشعار در نوادى - يعنى آن مراكز اجتماعى - خوانده مىشد و ضبط مىگرديد. اين خطبهها و اين حديثها، غالباً اينگونه بود. نشستند، نوشتند و حفظ كردند و اين خطبهها تا امروز مانده است. كلماتِ مفت در تاريخ نمىماند؛ هر حرفى نمىماند. اينقدر حرفها زده شده، آنقدر سخنرانى شده، آنقدر مطلب گفته شده، آنقدر شعر سروده شده؛ اما نمانده است و كسى به آنها اعتنا نمىكند. آن چيزى كه تاريخ در دل خودش نگه مىدارد و بعد از هزاروچهارصد سال هر انسان كه مىنگرد، احساس خضوع مىكند، اين يك عظمت را نشان مىدهد. به نظر من، اين براى يك دخترِ جوان الگوست.
شما راست مىگوييد؛ تقصير ما متصدّيان اين امور است. البته منظورم امور دولتى نيست؛ منظورم امور معنوى و دينى است كه اين جوانب را، آن چنان كه بايد و شايد، درست در مقابل نسل جوان قرار ندادهايم؛ اما شما خودتان هم مىتوانيد در اين زمينهها كار كنيد. همه زندگى ائمّه از اين قبيل دارد.
زندگى امام جواد عليهالسّلام هم الگوست. امام جواد عليهالسّلام - امامى با آن همه مقامات، با آن همه عظمت - در بيستوپنج سالگى از دنيا رفت. اين نيست كه ما بگوييم؛ تاريخ مىگويد؛ تاريخى كه غير شيعه آن را نوشته است. آن بزرگوار، در دوران جوانى و خردسالى و نوجوانى، در چشم مأمون و در چشم همه، عظمتى پيدا كرد. اينها چيزهاى خيلى مهمّى است؛ اينها مىتواند براى ما الگو باشد.
البته در زمان خودمان هم الگو داريم. امام الگوست. اين جوانان بسيجى ما الگو هستند؛ هم كسانى كه شهيد شدند، و هم كسانى كه امروز زندهاند. البته طبيعت انسان اينگونه است كه درباره كسانى كه رفتهاند و شهيد شدهاند، راحتتر مىشود حرف زد. ببينيد چه الگوهايى مىشود پيدا كرد! ما در جنگ كسانى را ديديم كه از شهر يا از روستاى خودشان بيرون آمده بودند؛ در حالى كه يك آدم كاملاً معمولى به نظر مىرسيدند. اشاره كردم كه آن رژيم نمىتوانست استعدادها را رشد دهد، يا به بروز بياورد. اينها در آن رژيم يك آدم معمولى بودند؛ اما در اين نظام، به ميدان جنگ - كه ميدان كار بود - آمدند؛ ناگهان استعدادشان بروز كرد و يك سردار بزرگ شدند، بعد هم به شهادت رسيدند. از اين قبيل زياد داريم.
چند سال پيش، شرح حال اينها را در جزوههايى به نام «فرمانده من» مىنوشتند؛ خاطرات جوانان از فرماندهانشان در جبهه بود. نمىدانم اينها ادامه پيدا كرد يا نه؟ يك داستان كوتاه، يا يك خاطره كوچك را نقل كردهاند، آن خاطره عظمت اين شخصيت را به انسان نشان مىدهد. اينها مىتوانند الگو باشند. البته در شخصيتهاى علمى خودمان، در شخصيتهاى ورزشى خودمان، در شخصيتهاى ادبى خودمان، در شخصيتهاى هنرى خودمان، مىشود الگوهايى پيدا كرد؛ شخصيّتهايى كه انصافاً برجستگيهايى دارند.
البته انسان هم الگو را با معيارهاى خودش انتخاب مىكند. من خواهش مىكنم هر الگويى كه خواستيد انتخاب كنيد، معيار «تقوا» را كه توضيح دادم، حتماً در نظر داشته باشيد. تقوا چيزى نيست كه بشود از آن گذشت. براى زندگى دنيوى هم تقوا لازم است؛ براى زندگى اُخروى هم تقوا لازم است.
و اما اينكه چه شخصيتهايى روى من اثر گذاشتهاند، بايد بگويم شخصيهاى زيادى بودند. آن كسى كه در دوره جوانى من خيلى روى من اثر گذاشت، در درجه اوّل، مرحوم «نوّاب صفوى» بود. آن زمانى كه ايشان به مشهد آمد، حدوداً پانزده سالم بود. من بهشدّت تحت تأثير شخصيت او قرار گرفتم و بعد هم كه از مشهد رفت، به فاصله چند ماه بعد، با وضع خيلى بدى شهيدش كردند. اين هم تأثير او را در ما بيشتر عميق كرد. بعد هم امام روى من اثر گذاشتند. من قبل از آنكه به قم بيايم و قبل از شروع مبارزات، نام امام را شنيده بودم و بدون اينكه ايشان را ديده باشم، به ايشان علاقه و ارادت داشتم. علّت هم اين بود كه در حوزه قم، همه جوانان به درس ايشان رغبت داشتند؛ درس جوانپسندى داشتند. من هم كه به قم رفتم، ترديد نكردم كه به درس ايشان بروم. از اوّل در درس ايشان حاضر مىشدم و تا آخر كه در قم بودم، به يك درس ايشان مستمرّاً مىرفتم. ايشان هم روى من خيلى اثر داشتند. البته پدرم در من اثر داشت، مادرم در من خيلى اثر داشت. از جمله شخصيتهايى كه عميقاً روى من اثر گذاشته، مادرم است؛ خانم خيلى مؤثّرى بود.
با توجّه به علاقه شما به هنر و ادبيات، از شعراى معاصر، آثار كداميك را بيشتر مطالعه كردهايد و به كداميك بيشتر علاقه داريد؟
من شعراى معاصر را تقسيم مىكنم به شعرايى كه غزلسرا بودند، شعرايى كه قصيدهسرا بودند و شعرايى كه نوسرا بودند. هر كدام چند نفرى هستند كه من به ايشان علاقه داشتم. در غزل، مرحوم «اميرى فيروزكوهى» است كه من با ايشان دوست هم بودم و ايشان به من هم خيلى علاقه داشتند و سالها تا بعد از انقلاب، با يكديگر رفت و آمد داشتيم. در زمان رياست جمهورى من، ايشان از دنيا رفتند.
البته غير از «اميرى» هم يكى، دو نفر شاعر غزلسرا بودند كه شعرهايشان را دوست مىداشتم؛ يكى مرحوم «رهى معيّرى» بود كه او را از نزديك نديده بودم، يكى مرحوم «شهريار» بود كه از شعرش خيلى خوشم مىآمد. با ايشان هم آشنا بودم. البته من بعد از انقلاب با ايشان آشنا شدم؛ قبل از انقلاب، هيچ ارتباطى با يكديگر نداشتيم.
در درجه اوّل، قصيدهسرا «ملكالشّعراى بهار» بود كه قصيدههايش مرا خيلى به خودش جلب مىكرد. مرحوم «اميرى فيروزكوهى» هم يك نوع قصيده سبك خاقانى مىگفت كه آن هم در نوع خودش قصيده بسيار فخيم و برجستهاى بود؛ از آن هم من خيلى خوشم مىآمد.
در شعر نو، دو، سه نفر بودند كه شعرهايشان را خيلى مىپسنديدم. يكى از آنها «اخوان» بود. ما با «اخوان» آشنا بوديم و شعرش، شعر بسيار برجستهاى بود. يكى دو نفر ديگر هم هستند كه دوست ندارم از آنها اسم بياورم. كسانى بودند كه آن وقت در زمان جوانى ما، جزو اساتيد و برجستههاى شعر نو بودند و به اعتقاد من اينها از خود «نيما يوشيج» بهتر شعر نو مىگفتند. اگر چه او شروع كننده اين راه بود؛ اما به نظر من اينها از او بهتر و پختهتر و برجستهتر شعر مىگفتند. البته صفاى «نيما يوشيج» را هيچكدامشان نداشتند؛ نه اخوان داشت، و نه آن يكى، دو نفر ديگرى كه من از ايشان اسم نياوردم.
نيما يوشيج - برخلاف آن چيزى كه مىگفتند - مردى متديّن بود. مرحوم «اميرى» با «نيما يوشيج» از نزديك دوست بود. او براى من نقل مىكرد و مىگفت «نيما يوشيج» آدم متديّنى است. او به شعر سنّتى هم علاقهمند بود؛ منتها اين سبك را هم مىپسنديد. البته مىدانيد كه ايشان اين سبك را هم از اروپاييها گرفته بود. اصلاً سبك شعر نوِ ما، سبك ابتكارى به معناى حقيقى نيست؛ سبك شعر اروپايى است، با خيلى از خصوصياتى كه آن شعرها دارد. حتّى سبك جملهبندى انگليسى، در شعر نوِ فارسى ما گرتهبردارى شده است.
در بين شعرايى كه الان هستند، چند نفر شاعر خوب داريم. هم شعر غزلى خوب داريم و كسانى كه مىگويند، انصافاً خوبند؛ هم شعر نو داريم. در ميان شعراى انقلاب، بعضيها واقعاً خوب و برجستهاند. به من اجازه بدهيد كه از شعراى معاصر و زنده اسم نياورم.
ما در مسائل اجتماعى و سياسى، بعضاً موضعگيريهايى افراطى و تفريطى مشاهده مىكنيم كه ضررهايى را هم در پى دارد. رهنمود جنابعالى براى جوانان در اين خصوص چيست؟
از اختلاف سليقه خيلى نبايد ترسيد. اختلاف سليقه چيز بدى نيست و اشكالى هم ندارد كه حالا كه مثلاً دو سليقه سياسى وجود دارد، يك جوان به اين سليقه معتقد باشد، ديگرى به آن سليقه. آن چيزى كه مضرّ است، اقدام بىفكر و بىمطالعه و تصميمگيريهاى سريع و جوشى شدن و بىمطالعه كار كردن است. من جوانان عزيز را از اين حالت بر حذر مىدارم. جوانى لزوماً به معناى سرعتِ تصميمگيرى نيست. البته جوانى به معناى بىباكى در اقدام هست؛ به معناى اين هست كه انسان خيلى دچار پيچ و خمهاى كارى كه مىخواهد انجام گيرد، نشود؛ اما به معناى جوشى شدن، اقدام بىرويّه كردن و اقدام نسنجيده كردن نيست. جوان مىتواند نسنجيده كارى كند، مىتواند هم سنجيده كارى كند؛ يعنى كاملاً با فكر و با تأمّل كار كند. اگر اين خصوصيّت، يعنى خصوصيّت تأمّل و انديشمندى و مطالعه و حقجويى وجود داشته باشد - كه همه اينها خصوصيّاتى است كه كاملاً در جوان مىتواند باشد؛ بعضيش هم مثل حقجويى، اصلاً جزو خصوصيّات جوانان است - اختلاف سليقه هيچ مانعى ندارد و موجب گمراهى نخواهد شد؛ حداقل ضررهاى عمده پيدا نخواهد شد.
حالت نفى غير - اينكه انسان در مسائل اجتماعى، موضعى را اتّخاذ كند و بگويد صددرصد اين است و جز اين نيست - درست نيست؛ اين حالت خوبى نيست. البته در بعضى از اصول عقايد، بايد همينگونه بود؛ يعنى بايستى با فكر دنبالش رفت و در يك نقطه ثابت و مستحكم ايستاد و قاطع گفت: اين است و جز اين نيست. در اينجا، «اين است و جز اين نيست»، بد نيست؛ خوب است. اما در مسائل اجتماعى، در مسائل سياسى، در برخوردهاى گوناگون اجتماعى، «اين است و جز اين نيست»، درست نيست. به نظر من، انسان بايستى نظرات طرف مقابل را تحمّل كند و در مورد ترتيب اثر بر فكر و نظر خودش، سنجيده كارى را معيار و ملاك كار خويش قرار دهد. اگر اين باشد، به نظر من هيچ مشكلى وجود نخواهد داشت.
با توجّه به اينكه نوگرايى يكى از ويژگيهاى انسان به شمار مىرود و نوعاً در مسائلى از قبيل آرايش و پوشش خودنمايى مىكند، نظر جنابعالى در مورد نحوه برخورد با اينها چيست؟ دستگاههاى دولتى چه كارهايى تاكنون انجام دادهاند؟ آيا موفّق بودهاند يا نه؟
در پاسخ شما، آن چيزى كه حالا مىتوانم عرض كنم، اين است كه اصل گرايش به زيبايى و زيباسازى و زيبادوستى، يك امر فطرى است. البته اين شايد با مقوله نوگرايى مقدارى تفاوت كند. نوگرايى امر عامترى است. اين مسأله آرايش و لباس و چيزهايى كه شما گفتيد، مقوله خاصى است كه انسان - بخصوص جوان - از زيبايى و زيباسازى خوشش مىآيد و دلش مىخواهد كه خودش هم زيبا باشد. اين عيبى هم ندارد؛ يك امر طبيعى و قهرى است؛ در اسلام هم منع نشده است. آن چيزى كه منع شده، فتنه و فساد است.
اين زيبايى و زيباسازى، بايستى موجب اين نشود كه در جامعه انحطاط و فساد به وجود آيد؛ يعنى ابتذال اخلاقى نبايد به وجود آيد. چگونه؟ راههايش مشخّص است. اگر ارتباط بىقيد و شرط و بىبندوبارى در روابط زن و مرد وجود داشته باشد، اين موجب فساد خواهد شد. اگر به صورت افراطى به شكل مُدپرستى درآيد، اين به فساد خواهد انجاميد. اگر اين مقوله زيباسازى و رسيدن به سر و وضع و لباس و امثال اينها، مشغله اصلى زندگى شود، انحراف و انحطاط است؛ مثل اينكه در دوره طاغوت، آن خانمهاى اعيان و اشراف، پشت ميز آرايش مىنشستند. فكر مىكنيد چند ساعت مىنشستند؟ شش ساعت! اين واقعيت دارد و ما خبرهاى دقيق داشتيم كه شش ساعت مىنشستند! يك انسان، اين مدّت براى آرايش صرفِ وقت كند كه مىخواهد مثلاً به عروسى برود و موى سرش را، يا صورتش را اينطورى درست كند! اگر كار به اين شكل درآيد، انحراف و انحطاط است؛ اما فىنفسه، رسيدن به سر و وضع و لباس، بدون اينكه در آن خودنمايى و تبرّج باشد، عيبى ندارد.
در اسلام، تبرّج ممنوع است. تبرّج، يعنى همان خودنمايى زنان در مقابل مردان، براى جذب و فتنهانگيزى. اين، يك نوع فتنه است و خيلى اشكالات دارد. اشكالش فقط اين نيست كه اين دختر جوان، يا اين پسر جوان به گناه مىافتند - اين اوّليش است؛ شايد بتوانم بگويم كوچكترينش است - دنبالهاش به خانوادهها مىرسد. اساساً آنگونه رابطه بىقيد و شرط و بىقيد و بند، براى بناى خانواده سمِّ مهلك است؛ چون خانواده با عشق زنده است. اصلاً بناى خانواده با عشق است. اگر اين عشق - عشق به زيبايى، عشق به جنس مخالف - در صد جاى ديگر تأمين شد، ديگر آن پشتوانه قوىاى كه استحكام خانواده بايد داشته باشد، از بين خواهد رفت و خانوادهها متزلزل مىشود و به همين وضعى درمىآيد كه امروز متأسّفانه در كشورهاى غربى هست؛ بخصوص در كشورهاى اروپاى شمالى و امريكا.
اخيراً امريكاييان بهشدّت دچار اين مشكلند. خانوادهها متلاشى مىشوند و اين مصيبت بزرگى شده است. اين مصيبت هم در درجه اوّل، ضررش به خود خانمها برمىگردد. البته مردان هم بسيار سختيها مىكشند؛ اما بيشتر به زنان مىرسد؛ بعد هم به آن نسلى كه متولّد مىشود. اين نسل بزهكار و تبهكار موجود دنيا و امريكا را مىبينيد؟ اينها همهاش از آنجا شروع مىشود؛ يعنى مقدّمه و كليد شرّى است كه دنبالش همينطور پىدرپى شرور مىآيد!
در اسلام، به مسأله زيبايى اهميت داده شده است. زياد شنيدهايم كه : «انّ اللَّه جميل و يحبّ الجمال»(4)؛ خدا زيباست و زيبايى را دوست دارد. در خصوص رسيدن به سر و وضع، روايات زيادى در كتب حديثى ما هست. در كتاب «نكاح» مفصّل بحث مىشود كه مرد و زن بايستى به خودشان برسند. بعضى خيال مىكنند كه مثلاً مردان بايد موى سرشان را بتراشند؛ نه. در شرع، براى جوانان مستحبّ است كه موى سر بگذارند. در روايت هست كه «الشَعر الحسن من كرامة اللَّه فأكرموه»(5)؛ موى زيبا، جزو كرامتهاى الهى است؛ آن را گرامى بداريد. يا مثلاً روايت دارد كه پيامبر اكرم وقتى مىخواستند نزد دوستانشان بروند، به ظرف آب نگاه مىكردند و سر و وضع خود را مرتّب مىكردند(6). آن زمان كه آينه به اين شكلى كه حالا هست و فراوان هم هست، نبود. جامعه مدينه هم كه فقير بود. پيامبر ظرف آبى داشتند، كه وقتى مىخواستند نزد دوستانشان بروند، از آن به جاى آينه استفاده مىكردند. اين، نشاندهنده آن است كه سر و وضع مرتّب، لباس خوب و گرايش به زيبايى، امر مطلوبى در شرع اسلام است؛ منتها آن چيزى كه بد و مضرّ است، آن است كه اين وسيلهاى براى فتنه و فساد و تبرّج شود. همانطور كه گفتم، ضررهايش تا خانواده و نسل بعد هم مىرسد.
اخيراً در يكى از مجلّات امريكايى مطلبى ديدم - روزنامههاى خودمان هم آن را منعكس كرده بودند - مبنى بر اينكه دو بچه ده، دوازده ساله، در مدرسه كمين گرفته بودند و با مسلسل، يك مشت بچه و معلّم را به رگبار بسته بودند! اول هم آژير خطر كشيده بودند، تا بچهها جمع شوند؛ بعد همه را به رگبار بسته بودند! ببينيد براى يك جامعه، چنين وضعيتى، واقعاً چقدر بد و دردآور است! جنايتى خونسردانه و از روى بىخيالى، به خاطر تربيت بد. اينها همهاش دنباله همان بىبندوبارى است.
به نظر شما چه راههايى براى حفظ ارزشها و انتقال فضاى معنوى زمان جنگ به جوانان امروز وجود دارد؟
همين حرفهايى كه شما زديد، همهاش درست است. من هم به همين مطالبى كه جنابعالى گفتيد، اعتقاد دارم و به وجود امثال شما افتخار مىكنم. بحث اشخاص نيست؛ بحث آن روحيههاست، بحث آن نيّتهاست، بحث آن حيات مجدّدى است كه اين انقلاب و اين آزمايشهاى دشوار به كشور ما داد. در قضيه فتح بستان در سال 1360، امام رضواناللَّهعليه پيامى دادند، كه در آن پيام، تعبير «فتح الفتوح» بود. بعضى خيال كردند كه «فتح الفتوح»، جنگ بستان است؛ اما امام آن را نمىگفت؛ امام مىفرمود: - به اين مضمون - «فتح الفتوح»، فتح يا ساختن اين جانهاى آگاه و بيدار است. واقعاً بزرگترين فتح جمهورى اسلامى اين بود كه توانست اين جوانان را به اين مرحله از عظمت و اعتلاى روحى برساند كه بتوانند احساس خودباورى كنند و بايستند و در مقابل تهاجم عظيم يكپارچه دنيا، از كشور و از موجوديتشان و از اسلام دفاع كنند؛ كه مظهرش جنگ تحميلى بود و تا الان هم ادامه دارد. الان هم ما در مقابل تهاجم دنيا قرار داريم.
من بعضى از اين مطبوعات و روزنامهها و آدمهاى نو به ميدان رسيده بىخبر از همه جا - حمل بر صحّتش، بىخبر است؛ والّا مغرض - را مىبينم. اينها خيال مىكنند اين هنرى است كه ما كشور را به حالت ابتذال قبل از انقلاب بكشانيم. در اين جهت سعى مىكنند. چقدر غفلت است! چقدر تأسّفآور است! جوانان ما در دوره جوانى توانستند خود را از آن تخديرى كه فضاى كشور شده بود، خلاص كنند؛ حركتى كنند و ايران را نجات دهند. ايران رفته بود؛ ما گم شده بوديم؛ ما زير دست و پاها له شده بوديم. سيل گنداب فرهنگ غربى - كه مقدّمه سلطه اقتصادى و سياسى و استعمار به معناى حقيقى كلمه بود - در واقع ما را از بين برده بود. وسط زمين و هوا، دست قدرتمند انقلاب و اسلام، به وسيله همين جوانان، كشور را نجات داد. عدّهاى مىخواهند اين دوره افتخار آميز به فراموشى سپرده شود و مردم به همان حال تخدير قبلى برگردند. اين حالت را چه كسى مىخواهد؟ دشمنانِ اين كشور و اين ملت مىخواهند.
به نظرم اين را شايد در يك سخنرانى هم گفته باشم. همين اخيراً - قبل از عيد - در يكى از مجلّات امريكايى، سرمقالهاى به وسيله يك نويسنده معروف امريكايى نوشته شده بود كه خلاصهاش اين بود كه براى مقابله با كشورهايى مثل ايران - كه او البته تعبير زشتى مىكند؛ مثلاً ياغى - ما نمىتوانيم از راههاى نظامى و اقتصادى عمل كنيم؛ اينها راههاى تجربه شده و شكست خورده است؛ از راههاى فرهنگى بايد وارد شويم. تصريح هم مىكند. مىگويد چگونه بايد وارد شويم؟ در وسط همان صفحه، عكس كاملاً عريان يك زن را كشيده و گفته از اين طريق! گفته اينها را بايستى ترويج كنيم، تا بتوانيم بر آنها فائق آييم. راست هم مىگويد؛ راه اين است! متأسّفانه عدّهاى نمىفهمند در كشور چه كار مىكنند! البته به حول و قوّه الهى نمىگذاريم و نخواهند توانست. ما اجازه نمىدهيم اين خيانت را به اين كشور و اين انقلاب انجام دهند و به پايان ببرند. اما اين هوسها در سرشان هست؛ مىخواهند مردم را به آن روز بدبختى و سيهروزى اين كشور برگردانند.
به نظر من، جوانان ما امروز هم خدايى و مؤمن و باصفايند. شما ببينيد دانشگاههاى ما چگونه است؛ ببينيد كارگاههاى ما چگونه است؛ ببينيد فضاى كشور چگونه است! شما ببينيد در روز راهپيمايى بيستودوم بهمن يا روز قدس، اكثريت اين جمعيتى كه مثل سيل به خيابانها مىآيند، چه كسانى هستند؛ همين جوانانند. همان روح الهى، همان انگيزه و صاعقه الهى، هنوز هم در كشور وجود دارد و باز هم كارساز است. همين روحيه، باز هم كشور را به ساحل نجات خواهد رسانيد.
همين الان بلاشك ما گرفتاريها و مشكلاتى در زمينه اقتصادى و غيره داريم. اينها يك روز تمام خواهد شد؛ اما آن عامل تمام شدن اين گرفتاريها، جز همين روحيه معنوى و تمسّك به اسلام و انقلاب، چيز ديگرى نخواهد بود. باز هم همين دختر و پسرِ جوانند كه كشور را نجات خواهند داد. من بارها گفتهام كه نسل جوان، گرهگشاى دورههاى سخت و محنتهاى بزرگ است و وقتى وارد ميدان مىشود - كه الحمدللَّه امروز هم در ميدان است - گرههاى ريز و سخت گشوده خواهد شد. جوانان ما، مؤمن و متديّن و علاقهمند به كشورشان و علاقهمند به اسلامند و با سلطه امريكا و با سلطه بيگانه مخالفند. همين كارساز خواهد بود. اين توطئههايى هم كه مىكنند و ترفندهايى هم كه مىشود، اثرى انشاءاللَّه نخواهد بخشيد. انشاءاللَّه كه خداوند هم كمك خواهد كرد. حضرت بقيةاللَّه ارواحنافداه هم انشاءاللَّه پشتيبان اين راه و اين كار و اين جوانان خواهد بود.
گزيده اي از بيانات امام خامنه اي در ديدار صميمانه با جوانان به مناسبت هفته جوان (۷/۲/۷۷)