يك وقت درباره‌ى عبرتهاى ماجراى امام حسين صحبتهايى كردم و گفتم كه ما از اين حادثه، غير از درسهايى كه مى‌آموزيم؛ عبرتهايى نيز مى‌گيريم. «درسها» به ما مى‌گويند كه چه بايد بكنيم؛ ولى «عبرتها» به ما مى‌گويند كه چه حادثه‌اى اتّفاق افتاده و چه واقعه‌اى ممكن است اتّفاق بيفتد.

عبرت ماجراى امام حسين اين است كه انسان فكر كند در تاريخ و جامعه‌ى اسلامى؛ آن هم جامعه‌اى كه در رأس آن، شخصى مثل پيامبر خدا - نه يك بشر معمولى - قرار دارد و اين پيامبر، ده سال با آن قدرت فوق تصوّر بشرى و با اتّصال به اقيانوس لايزال وحى الهى و با حكمت بى‌انتها و بى‌مثالى كه از آن برخوردار بود، در جامعه حكومت كرده است و بعد باز در فاصله‌اى، حكومت على بن ابى‌طالب بر همين جامعه جريان داشته است و مدينه و كوفه، به نوبت پايگاه اين حكومت عظيم قرار گرفته‌اند؛ چه حادثه‌اى اتّفاق افتاده و چه ميكروبى وارد كالبد اين جامعه شده است كه بعد از گذشت نيم قرن از وفات پيامبر و بيست سال از شهادت اميرالمؤمنين عليهما السّلام، در همين جامعه و بين همين مردم، كسى مثل حسين بن على را با آن وضع به شهادت مى‌رسانند؟!

چه اتّفاقى افتاد و چطور چنين واقعه‌اى ممكن است رخ دهد؟ آن هم نه يك پسر بى‌نام و نشان؛ بل كودكى كه پيامبر اكرم، او را در آغوش خود مى‌گرفت، با او روى منبر مى‌رفت و براى مردم صحبت مى‌كرد. او پسرى بود كه پيامبر درباره‌اش فرمود: «حسين منّى و انا من حسين». رابطه‌ى بين اين پدر و پسر، اين گونه مستحكم بوده است. آن پسرى كه در زمان حكومت اميرالمؤمنين، يكى از اركان حكومت در جنگ و صلح بود و در سياست مثل خورشيدى مى‌درخشيد. آن وقت، كار آن جامعه به جايى برسد كه همين انسان بارز و فرزند پيامبر، با آن عمل و تقوا و شخصيت فاخر و عزّت و با آن حلقه‌ى درس در مدينه و آن همه اصحاب و ياران علاقه‌مند و ارادتمند و آن همه شيعيان در نقاط مختلف دنياى اسلام را با آن وضعيت فجيع محاصره كنند و تشنه نگه دارند و بكشند و نه فقط خودش، بلكه همه‌ى مردانش و حتّى بچه‌ى ششماهه را قتل عام كنند و بعد هم زن و بچه‌ى اينها را مثل اسراى جنگى اسير كنند و شهر به شهر بگردانند. قضيه چيست و چه اتّفاقى افتاده بود؟ اين، آن عبرت است.

شما جامعه‌ى ما را با آن جامعه مقايسه كنيد تا تفاوت آن دو را دريابيد. ما در اين‌جا و در رأس جامعه، امام عظيم‌القدر را داشتيم كه بلاشك از انسانهاى زمان ما بزرگتر و برجسته‌تر بود؛ اما امام ما كجا، پيامبر كجا؟ يك چنين نيروى عظيمى، به وسيله‌ى پيامبر در آن جامعه پراكنده شد كه بعد از وفات آن بزرگوار، تا دهها سال ضربِ دست پيامبر جامعه را پيش مى‌برد. شما خيال نكنيد اين فتوحاتى كه انجام گرفت، از نفس رسول اللَّه منقطع بود؛ اين، ضرب دست آن بزرگوار بود كه جامعه‌ى اسلامى را پيش مى‌برد و پيش برد. بنابراين، پيامبر اكرم در فتوحات آن جامعه و جامعه‌ى ما حضور داشت و دارد، تا وضع به اين‌جا رسيد.

من، هميشه به جوانان و محصّلين و طلّاب و ديگران مى‌گويم كه تاريخ را جدّى بگيريد و با دقّت نگاه كنيد، ببينيد چه اتفاقى افتاده است: «تلك أمة قد خلت». عبرت از گذشتگان، درس و آموزش قرآن است. اساس قضيه در چند نكته است كه حالا من نمى‌خواهم آنها را در اين‌جا تحليل و بيان كنم. مقدارى را گفتم و مقدارى هم باب محافل بحث و تدقيق است كه افراد اهل تحقيق بنشينند و روى كلمه كلمه‌ى اين حرفها، دقّت كنند.

يكى از مسائلى كه عامل اصلى چنين قضيه‌اى شد، اين بود كه رواج دنيا طلبى و فساد و فحشا، غيرت دينى و حسّاسيتِ مسؤوليت ايمانى را گرفت. اين‌كه ما روى مسأله‌ى فساد و فحشا و مبارزه و نهى از منكر و اين چيزها تكيه مى‌كنيم، يك علّت عمده‌اش اين است كه جامعه را تخدير مى‌كند. همان مدينه‌اى كه اوّلين پايگاه تشكيل حكومت اسلامى بود، بعد از اندك مدّتى به مركز بهترين موسيقيدانان و آوازخوانان و معروفترين رقاصّان تبديل شد؛ تا جايى كه وقتى در دربار شام مى‌خواستند بهترين مغنّيان را خبر كنند، از مدينه آوازه خوان و نوازنده مى‌آوردند!

اين جسارت، پس از صد يا دويست سال بعد انجام نگرفت؛ بلكه در همان حول و حوشِ شهادت جگر گوشه‌ى فاطمه‌ى‌زهرا سلام اللَّه عليها و نور چشم پيامبر و حتى قبل از آن، در زمان معاويه اتّفاق افتاد! بنابراين، مدينه مركز فساد و فحشا شد و آقا زاده‌ها و بزرگ زاده‌ها و حتى بعضى از جوانان وابسته به بيت بنى هاشم نيز، دچار فساد و فحشا شدند!بزرگان حكومت فاسد هم مى‌دانستند چه كار بكنند و انگشت روى چه چيزى بگذارند و چه چيزى را ترويج كنند. اين بليّه، مخصوص مدينه هم نبود؛ جاهاى ديگر هم به اين گونه فسادها مبتلا شدند.

تمسّك به دين و تقوا و معنويّت و اهميت پرهيزكارى و پاكدامنى، اين‌جا معلوم مى‌شود. اين‌كه ما مكرّر در مكرّر، به بهترين جوانان اين روزگار كه شما باشيد، اين همه سفارش و تأكيد مى‌كنيم كه مواظب سيل گنداب فساد باشيد، به همين خاطر است. امروز چه كسى مثل جوانان پاسدار است؟ همين پاسداران و بسيجيها، واقعاً بهترين جوانانند كه در ميدان علم و دين و جهاد، پيشرو هستند. در كجا چنين جوانانى را سراغ داريم؟ نظير اينها را خيلى كم داريم و در هيچ جاى دنيا تعدادشان به اين كثرت نيست. بنابراين، بايد مواظب موج فساد بود.

عامل ديگرى كه وضع را به آن‌جا رسانيد و انسان در زندگى ائمه عليهم السّلام اين معنا را مشاهده مى‌كند، اين بود كه پيروان حق كه ستونهاى آن اساس واقعىِ بناى ولايت و تشيّع محسوب مى‌شدند، از سرنوشت دنياى اسلام اعراض كردند و نسبت به آن بى‌توجّه شدند و به سرنوشت دنياى اسلام، اهميت نمى‌دادند. بعضى افراد يك مدّت مقدارى تحمّس و شور نشان دادند كه حكّامْ سختگيرى كردند؛ مثل قضيه‌ى هجوم به مدينه در زمان يزيد كه اينها عليه يزيد سر و صدايى به راه انداختند، او هم آدم ظالمى را فرستاد و قتل عامشان كرد. اين گروه هم، همه چيز را به كلّى بوسيدند و كنار گذاشتند و مسائل را فراموش كردند. البته، همه‌ى اهل مدينه هم نبودند؛ بلكه عدّه‌اى بودند كه در بين خودشان، اختلاف داشتند. درست عكس تعاليم اسلامى عمل شد؛ يعنى نه وحدت و نه سازماندهى درست بود و نه نيروها با يكديگر اتصال و ارتباط كاملى داشتند. بنابراين، نتيجه آن شد كه دشمن، بيرحمانه تاخت و اينها هم در قدم اوّل، عقب نشستند. اين نكته، نكته‌ى مهمى است.

كار دو جناح حقّ و باطل كه با هم مبارزه مى‌كنند و به يكديگر ضربه مى‌زنند، بديهى است. همچنان كه جناح حق به باطل ضربه مى‌زند، باطل هم به حق ضربه مى‌زند. اين ضربه‌ها تبادل پيدا مى‌كند و وقتى سرنوشت معلوم مى‌شود كه يكى از اين دو جناح خسته شود و هر كه زودتر خسته شد، او شكست را قبول كرده است.بيانات رهبر معظم انقلاب اسلامى و فرمانده كلّ قوا در جمع فرماندهان، مسؤولان و پرسنل سپاه پاسداران انقلاب اسلامى و نيروى انتظامى و جمعى از جانبازان انقلاب اسلامى به مناسبت روز پاسدار1374/10/05

بنده، در سال گذشته، به مناسبت ياد حسين بن على عليه‌السّلام، اين را مطرح كردم كه ماجراى امام حسين جداى از يك درس، يك عبرت است. درس آن است كه به ما مى‌گويد: اين بزرگوار، آن‌طور عمل كرد. ما هم بايد آن‌گونه عمل كنيم. امام حسين درس بزرگى به همه‌ى بشريت داده كه خيلى با عظمت و در جاى خود محفوظ است. اما غير از درس، چيز ديگرى وجود دارد و آن عبرت است. عبرت آن است كه انسان نگاه كند و ببيند چطور شد حسين‌بن‌على عليه‌السّلام - همان كودكى كه جلوِ چشم مردم، آن همه موردِ تجليلِ پيغمبر بود و پيغمبر درباره‌ى او فرموده بود: «سيّد شباب اهل الجنه»؛ سرور جوانان بهشت - بعد از گذشت نيم قرن از زمان پيغمبر، با آن وضعِ فجيع كشته شد؟! چطور شد كه اين امّت، حسين‌بن‌على را جلوِ چشم كسانى از همان نسلى كه ديده بودند كه او بر دوش پيغمبر سوار مى‌شد و اين حرفها را از زبان پيغمبر درباره‌ى او شنيده بودند، با آن وضع فجيع كشتند؟! اين، عبرت است. مگر شوخى بود كه دختران پيغمبر را مثل دخترانِ سرزمينهاىِ فتح شده‌ى غير اسلامى، بياورند جلوِ چشم مردم كوچه و بازار بگردانند و به كسى مثل زينب سلام‌اللَّه‌عليها اهانت كنند؟! چطور شد كه كار به اين‌جا رسيد؟ اين، همان عبرت است و از درس بالاتر است. اين، نگاه به اعماق و ريزه‌كاريهاى تاريخ و حوادث است.بيانات مقام معظم رهبرى در ديدار فرماندهان و اعضاى «سپاه پاسداران انقلاب اسلامى»، به مناسبت «روز پاسدار»1373/10/15

آنچه كه من امروز عرض خواهم كرد، مربوط به همين قضيه‌ى عاشورا است كه با وجود آن همه سخنى كه درباره‌ى اين حادثه گفته‌اند و گفته‌ايم و شنيده‌ايم، باز هم جاى سخن و تامل و تدبر و عبرت‌گيرى نسبت به اين حادثه باقى است. اين حادثه‌ى عظيم؛ يعنى حادثه‌ى عاشورا، از دو جهت قابل تأمل و تدبر است. غالباً يكى از اين دو جهت، مورد توجه قرار مى‌گيرد. بنده امروز مى‌خواهم در اين‌جا آن جهت دوم را، بيشتر مورد توجه قرار دهم.

جهت اول، درسهاى عاشورا است. عاشورا پيامها و درسهايى دارد. عاشورا درس مى‌دهد كه براى حفظ دين، بايد فداكارى كرد. درس مى‌دهد كه در راه قرآن، از همه چيز بايد گذشت. درس مى‌دهد كه در ميدان نبرد حق و باطل، كوچك و بزرگ، زن و مرد، پير و جوان، شريف و وضيع و امام و رعيت، با هم در يك صف قرار مى‌گيرند. درس مى‌دهد كه جبهه‌ى دشمن با همه‌ى تواناييهاى ظاهرى، بسيار آسيب‌پذير است. (همچنان كه جبهه‌ى بنى‌اميه، به وسيله كاروان اسيران عاشورا، در كوفه آسيب ديد، در شام آسيب ديد، در مدينه آسيب ديد، و بالأخره هم اين ماجرا، به فناى جبهه‌ى سفيانى منتهى شد.) درس مى‌دهد كه در ماجراى دفاع از دين، از همه چيز بيشتر، براى انسان، بصيرت لازم است. بى‌بصيرتها فريب مى‌خورند. بى‌بصيرتها در جبهه باطل قرار مى‌گيرند؛ بدون اين‌كه خود بدانند. همچنان كه در جبهه‌ى ابن‌زياد، كسانى بودند كه از فساق و فجار نبودند، ولى از بى‌بصيرتها بودند.

اينها درسهاى عاشورا است. البته همين درسها كافى است كه يك ملت را، از ذلت به عزت برساند. همين درسها مى‌تواند جبهه‌ى كفر و استكبار را شكست دهد. درسهاى زندگى سازى است. اين، آن جهت اول.

جهت دوم از آن دو جهتى كه عرض كردم، «عبرتهاى عاشورا»ست. غير از درس، عاشورا يك صحنه‌ى عبرت است. انسان بايد به اين صحنه نگاه كند، تا عبرت بگيرد. يعنى چه، عبرت بگيرد؟ يعنى خود را با آن وضعيت مقايسه كند و بفهمد در چه حال و در چه وضعيتى است؛ چه چيزى او را تهديد مى‌كند؛ چه چيزى براى او لازم است؟ اين را مى‌گويند «عبرت». شما اگر از جاده‌اى عبور كرديد و اتومبيلى را ديديد كه واژگون شده يا تصادف كرده و آسيب ديده؛ مچاله شده و سرنشينانش نابود شده‌اند، مى‌ايستيد و نگاه مى‌كنيد، براى اين‌كه عبرت بگيريد. معلوم شود كه چطور سرعتى، چطور حركتى و چگونه رانندگى‌اى، به اين وضعيت منتهى مى‌شود. اين هم نوع ديگرى از درس است؛ اما درس از راه عبرت گيرى است. اين را قدرى بررسى كنيم.

اولين عبرتى كه در قضيه‌ى عاشورا ما را به خود متوجه مى‌كند، اين است كه ببينيم چه شد كه پنجاه سال بعد از درگذشت پيغمبر صلوات‌اللَّه و سلامه عليه، جامعه‌ى اسلامى به آن حدى رسيد كه كسى مثل امام حسين عليه‌السّلام، ناچار شد براى نجات جامعه‌ى اسلامى، چنين فداكارى‌اى بكند؟ اين فداكارى حسين بن على عليه‌السّلام، يك وقت بعد از هزار سال از صدر اسلام است؛ يك وقت در قلب كشورها و ملتهاى مخالف و معاند با اسلام است؛ اين يك حرفى است. اما حسين‌بن‌على عليه‌السّلام، در مركز اسلام، در مدينه و مكه - مركز وحى نبوى - وضعيتى ديد كه هر چه نگاه كرد چاره‌اى جز فداكارى نداشت؛ آن هم چنين فداكارى خونين با عظمتى! مگر چه وضعى بود كه حسين‌بن‌على عليه‌السّلام، احساس كرد كه اسلام فقط با فداكارى او زنده خواهد ماند، والّا از دست رفته است؟! عبرت اين‌جاست. روزگارى رهبر و پيغمبر جامعه‌ى اسلامى، از همان مكه و مدينه پرچمها را مى‌بست، به دست مسلمانها مى‌داد و آنها تا اقصى نقاط جزيزةالعرب و تا مرزهاى شام مى‌رفتند؛ امپراتورى روم را تهديد مى‌كردند؛ آنها از مقابلشان مى‌گريختند و و لشكريان اسلام پيروزمندانه برمى‌گشتند؛ كه در اين خصوص مى‌توان به ماجراى «تبوك» اشاره كرد. روزگارى در مسجد و معبر جامعه‌ى اسلامى، صوت و تلاوت قرآن بلند بود و پيغمبر با آن لحن و آن نفس، آيات خدا را بر مردم مى‌خواند و مردم را موعظه مى‌كرد و آنها را در جاده‌ى هدايت با سرعت پيش مى‌برد. ولى چه شد كه همين جامعه، همين كشور و همين شهرها، كارشان به جايى رسد و آن‌قدر از اسلام دور شدند كه كسى مثل يزيد بر آنها حكومت مى‌كرد؟! وضعى پيش آمد كه كسى مثل حسين بن‌على عليه‌السّلام، ديد كه چاره‌اى جز اين فداكارى عظيم ندارد! اين فداكارى، در تاريخ بى‌نظير است. چه شد كه به چنين مرحله‌اى رسيدند؟ اين، آن عبرت است. ما بايد اين را امروز مورد توجه دقيق قرار دهيم.

ما امروز يك جامعه‌ى اسلامى هستيم. بايد ببينيم آن جامعه‌ى اسلامى، چه آفتى پيدا كرد كه كارش به يزيد رسيد؟ چه شد كه بيست سال بعد از شهادت اميرالمؤمنين عليه‌الصّلاةوالسّلام، در همان شهرى كه او حكومت مى‌كرد، سرهاى پسرانش را بر نيزه كردند و در آن شهر گرداندند؟! كوفه يك نقطه‌ى بيگانه از دين نبود! كوفه همان جايى بود كه اميرالمؤمنين عليه‌السّلام در بازارهاى آن راه مى‌رفت؛ تازيانه بر دوش مى‌انداخت؛ مردم را امر به معروف و نهى از منكر مى‌كرد؛ فرياد تلاوت قرآن در «آناء الليل و اطراف النهار» از آن مسجد و آن تشكيلات بلند بود. اين، همان شهر بود كه پس از گذشت سالهايى نه چندان طولانى در بازارش دختران و حرم اميرالمؤمنين عليه‌السّلام را، با اسارت مى‌گرداندند. در ظرف بيست سال چه شد كه به آن‌جا رسيدند؟ اگر بيمارى‌اى وجود دارد كه مى‌تواند جامعه‌اى را كه در رأسش كسانى مثل پيغمبر اسلام و اميرالمؤمنين عليهما السّلام بوده‌اند، در ظرف چند ده سال به آن وضعيت برساند، اين بيمارى، بيمارى خطرناكى است و ما هم بايد از آن بترسيم. امام بزرگوار ما، اگر خود را شاگردى از شاگردان پيغمبر اكرم صلوات اللَّه و سلامه عليه محسوب مى‌كرد، سر فخر به آسمان مى‌سود. امام، افتخارش به اين بود كه بتواند احكام پيغمبر را درك، عمل و تبليغ كند. امام ما كجا، پيغمبر كجا؟! آن جامعه را پيغمبر ساخته بود و بعد از چند سال به آن وضع دچار شد. اين جامعه‌ى ما خيلى بايد مواظب باشد كه به آن بيمارى دچار نشود. عبرت، اين‌جاست! ما بايد آن بيمارى را بشناسيم؛ آن را يك خطر بزرگ بدانيم و از آن اجتناب كنيم.

به نظر من اين پيام عاشورا، از درسها و پيامهاى ديگر عاشورا براى ما امروز فورى‌تر است. ما بايد بفهميم چه بلايى بر سر آن جامعه آمد كه حسين‌بن‌على عليه‌السّلام، آقازاده‌ى اول دنياى اسلام و پسر خليفه‌ى مسلمين، پسر على‌بن‌ابى‌طالب عليه‌الصّلاةوالسّلام، در همان شهرى كه پدر بزرگوارش بر مسند خلافت مى‌نشست، سر بريده‌اش گردانده شد و آب از آب تكان نخورد! از همان شهر آدمهايى به كربلا آمدند، او و اصحاب او را با لب تشنه به شهادت رسانند و حرم اميرالمؤمنين عليه‌السّلام را به اسارت گرفتند!

حرف در اين زمينه، زياد است. من يك آيه از قرآن را در پاسخ به اين سؤال مطرح مى‌كنم. قرآن جواب ما را داده است. قرآن، آن درد را به مسلمين معرفى مى‌كند. آن آيه اين است كه مى‌فرمايد: «فخلف من بعدهم خلف اضاعوا الصّلاة و اتبعوا الشهوات فسوف يلقون غيا.» دو عامل، عامل اصلى اين گمراهى و انحراف عمومى است: يكى دور شدن از ذكر خدا كه مظهر آن نماز است. فراموش كردن خدا و معنويت؛ حساب معنويت را از زندگى جدا كردن و توجه و ذكر و دعا و توسل و طلب از خداى متعال و توكل به خدا و محاسبات خدايى را از زندگى كنار گذاشتن. دوم «و اتبعوا الشهوات»؛ دنبال شهوترانيها رفتن؛ دنبال هوسها رفتن و در يك جمله: دنياطلبى. به فكر جمع‌آورى ثروت، جمع‌آورى مال و التذاذ به شهوات دنيا افتادن. اينها را اصل دانستن و آرمانها را فراموش كردن. اين، درد اساسى و بزرگ است. ما هم ممكن است به اين درد دچار شويم. اگر در جامعه اسلامى، آن حالت آرمانخواهى از بين برود يا ضعيف شود؛ هر كس به فكر اين باشد كه كلاهش را از معركه در ببرد و از ديگران در دنيا عقب نيفتد؛ اين‌كه «ديگرى جمع كرده است، ما هم برويم جمع كنيم و خلاصه خود و مصالح خود را بر مصالح جامعه ترجيح دهيم»، معلوم است كه به اين درد دچار خواهيم شد.

نظام اسلامى، با ايمانها، با همتهاى بلند، با مطرح شدن آرمانها و با اهميت دادن و زنده نگه‌داشتن شعارها به وجود مى‌آيد و حفظ مى‌شود و پيش مى‌رود. شعارها را كم رنگ كردن؛ اصول اسلام و انقلاب را مورد بى‌اعتنايى قرار دادن و همه چيز را با محاسبات مادى مطرح كردن و فهميدن، جامعه را به آن‌جا خواهد برد كه به چنان وضعى برسد.

آنها به آن وضع دچار شدند.روزگارى براى مسلمين، پيشرفت اسلام مطرح بود؛ رضاى خدا مطرح بود؛ تعليم دين و معارف اسلامى مطرح بود؛ آشنايى با قرآن و معارف قرآن مطرح بود؛ دستگاه حكومت، دستگاه اداره‌ى كشور، دستگاه زهد و تقوا و بى‌اعتنايى به زخارف دنيا و شهوات شخصى بود و نتيجه‌اش آن حركت عظيمى شد كه مردم به سمت خدا كردند. در چنان وضعيتى، شخصيتى مثل على‌بن‌ابيطالب عليه‌السّلام، خليفه شد. كسى مثل حسين بن على عليه‌السّلام شخصيت برجسته شد. معيارها در اينها، بيش از همه هست. وقتى معيار خدا باشد، تقوا باشد، بى‌اعتنايى به دنيا باشد، مجاهدت در راه خدا باشد؛ آدمهايى كه اين معيارها را دارند، در صحنه‌ى عمل مى‌آيند و سر رشته‌ى كارها را به دست مى‌گيرند و جامعه، جامعه اسلامى مى‌شود. اما وقتى كه معيارهاى خدايى عوض شود، هر كس كه دنيا طلب‌تر است، هر كس كه شهوترانتر است، هر كس كه براى به دست آوردن منافع شخصى زرنگتر است، هر كس كه با صدق و راستى بيگانه‌تر است، بر سر كار مى‌آيد. آن وقت نتيجه اين مى‌شود كه امثال عمربن‌سعد و شمر و عبيداللَّه‌بن‌زياد به رياست مى‌رسند و كسى مثل حسين‌بن‌على عليه‌السّلام، به مذبح مى‌رود، و در كربلا به شهادت مى‌رسد! اين، يك حساب دو دو تا چهارتاست. بايد كسانى كه دلسوزند، نگذارند معيارهاى الهى در جامعه عوض شود. اگر معيار تقوا در جامعه عوض شد، معلوم است كه انسان با تقوايى مثل حسين بن على عليه‌السّلام، بايد خونش ريخته شود. اگر زرنگى و دست و پا دارى در كار دنيا و پشت هم اندازى و دروغگويى و بى‌اعتنايى به ارزشهاى اسلامى ملاك قرار گرفت، معلوم است كه كسى مثل يزيد بايد در رأس كار قرار گيرد و كسى مثل عبيداللَّه، شخص اول كشور عراق شود. همه‌ى كار اسلام اين بود كه اين معيارهاى باطل را عوض كند. همه‌ى كار انقلاب ما هم اين بود كه در مقابل معيارهاى باطل و غلط مادى جهانى بايستد و آنها را عوض كند.

دنياى امروز، دنياى دروغ، دنياى زور، دنياى شهوترانى و دنياى ترجيح ارزشهاى مادى بر ارزشهاى معنوى است. اين دنياست! مخصوص امروز هم نيست. قرنهاست كه معنويت در دنيا رو به افول و ضعف بوده است. پول‌پرستها و سرمايه‌دارها تلاش كرده‌اند كه معنويت را از بين ببرند. صاحبان قدرت، يك نظام و بساط مادى‌اى در دنيا چيده‌اند كه در رأسش قدرتى از همه دروغگوتر، فريبكارتر، بى‌اعتناتر به فضايل انسانى و نسبت به انسانها بيرحم‌تر مثل قدرت امريكاست. اين مى‌آيد در رأس و همين‌طور، مى‌آيند تا مراتب پايين‌تر. اين، وضع دنياست. انقلاب اسلامى، يعنى زنده كردن دوباره‌ى اسلام؛ زنده كردن «ان اكرمكم عنداللَّه اتقيكم»(65). اين انقلاب آمد تا اين بساط جهانى را، اين ترتيب غلط جهانى را بشكند و ترتيب جديدى درست كند. اگر آن ترتيب مادى جهانى باشد، معلوم است كه شهوترانهاى فاسد رو سياه و گمراهى مثل محمدرضا بايد در رأس كار باشند و انسان با فضيلت منورى مثل امام بايد در زندان يا در تبعيد باشد! در چنان وضعيتى، جاى امام در جامعه نيست. وقتى زور حاكم است، وقتى فساد حاكم است، وقتى دروغ حاكم است و وقتى بى‌فضيلتى حاكم است، كسى كه داراى فضيلت است، داراى صدق است، داراى نور است، داراى عرفان است و داراى توجه به خداست، جايش در زندانها يا در مقتل و مذبح يا در گودال قتلگاههاست. وقتى مثل امامى بر سر كار آمد، يعنى ورق برگشت؛ شهوترانى و دنياطلبى به انزوا رفت، وابستگى و فساد به انزوا رفت، تقوى بالاى كار آمد، زهد روى كار آمد، صفا و نورانيت آمد، جهاد آمد، دلسوزى براى انسانها آمد، رحم و مروت و برادرى و ايثار و از خودگذشتگى آمد. امام كه بر سر كار مى‌آيد، يعنى اين خصلتها مى‌آيد؛ يعنى اين فضيلتها مى‌آيد؛ يعنى اين ارزشها مطرح مى‌شود. اگر اين ارزشها را نگه داشتيد، نظام امامت باقى مى‌ماند. آن وقت امثال حسين‌بن‌على عليه‌الصّلاة والسّلام، ديگر به مذبح برده نمى‌شوند. اما اگر اينها را از دست داديم چه؟ اگر روحيه‌ى بسيجى را از دست داديم چه؟ اگر به جاى توجه به تكليف و وظيفه و آرمان الهى، به فكر تجملات شخصى خودمان افتاديم چه؟ اگر جوان بسيجى را، جوان مؤمن را، جوان بااخلاص را - كه هيچ چيز نمى‌خواهد جز اين‌كه ميدانى باشد كه در راه خدا مجاهدت كند - در انزوا انداختيم و آن آدم پرروى افزون‌خواه پرتوقع بى‌صفاى بى‌معنويت را مسلط كرديم چه؟ آن وقت همه چيز دگرگون خواهد شد. اگر در صدر اسلام فاصله‌ى بين رحلت نبى اكرم صلوات‌اللَّه‌وسلامه‌عليه و شهادت جگرگوشه‌اش پنجاه سال شد، در روزگار ما، اين فاصله، خيلى كوتاهتر ممكن است بشود و زودتر از اين حرفها، فضيلتها و صاحبان فضايل ما به مذبح بروند. بايد نگذاريم. بايد در مقابل انحرافى كه ممكن است دشمن بر ما تحميل كند، بايستيم.

پس، عبرت‌گيرى از عاشورا اين است كه نگذاريم روح انقلاب در جامعه منزوى و فرزند انقلاب گوشه‌گير شود. عده‌اى مسائل را اشتباه گرفته‌اند. امروز بحمداللَّه مسؤولين دلسوز و علاقه‌مند و رئيس جمهور انقلابى و مؤمن بر سر كارند، و كشور را مى‌خواهند بسازند. اما عده‌اى، سازندگى را با ماديگرايى، اشتباه گرفته‌اند. سازندگى چيزى است، ماديگرى چيز ديگرى است. سازندگى يعنى كشور آباد شود، و طبقات محروم به نوايى برسند.بيانات رهبرمعظم انقلاب اسلامى در ديدار فرماندهان گردانها، گروهانها و دسته‌هاى عاشوراى نيروهاى مقاومت بسيج سراسر كشور، در سالروز شهادت امام سجّاد(ع)1371/04/22

لُبّ و جوهر حادثه عاشورا اين است كه در دنيايى كه همه جاى آن را ظلمت و فساد و ستم گرفته بود، حسين‏بن‏على عليه‏السّلام براى نجات اسلام قيام كرد و در اين دنياى بزرگ، هيچ‏كس به او كمك نكرد! حتّى دوستان آن بزرگوار، يعنى كسانى كه هر يك مى‏توانستند جمعيتى را به اين ميدان و به مبارزه با يزيد بكشانند، هر كدام با عذرى، از ميدان خارج شدند و گريختند! ابن‏عبّاس يك‏طور؛ عبداللَّه‏بن‏جعفر يك‏طور؛ عبداللَّه‏بن‏زبير يك‏طور؛ بزرگان باقى‏مانده از صحابه و تابعين يك‏طور... شخصيتهاى معروف و نام و نشان‏دار و كسانى كه مى‏توانستند تأثيرى بگذارند و ميدان مبارزه را گرم كنند، هر كدام يك‏طور از ميدان خارج شدند. اين، در حالى بود كه هنگام حرف زدن، همه از دفاع از اسلام مى‏گفتند. اما وقتى نوبت عمل رسيد و ديدند كه دستگاه يزيد، دستگاه خشنى است؛ رحم نمى‏كند و تصميم بر شدّت عمل دارد، هركدام از گوشه‏اى فرار كردند و امام حسين عليه السّلام را در صحنه تنها گذاشتند. حتى براى اين‏كه كار خودشان را توجيه كنند، خدمت حسين‏بن‏على عليه‏السّلام آمدند و به آن بزرگوار اصرار كردند كه «آقا، شما هم قيام نكنيد! به جنگ با يزيد نرويد!»

اين، يك عبرت عجيب در تاريخ است. آن‏جا كه بزرگان مى‏ترسند، آن‏جا كه دشمن چهره بسيار خشنى را از خود نشان مى‏دهد، آن‏جا كه همه احساس مى‏كنند اگر وارد ميدان شوند ميدان غريبانه‏اى آنها را در خود خواهد گرفت؛ آن‏جاست كه جوهرها و باطن افراد شناخته مى‏شود. در تمام دنياى اسلامى آن روز - كه دنياى بزرگى بود و كشورهاى اسلامى زيادى كه امروز مستقل و جدا هستند، آن روز يك كشور بودند - با جمعيت بسيار زياد، كسى كه اين تصميم، عزم و جرأت را داشت كه در مقابل دشمن بايستد، حسين‏بن‏على عليه‏السّلام بود. بديهى بود كه وقتى مثل امام حسينى حركت و قيام كند، عدّه‏اى از مردم هم دور او را خواهند گرفت و گرفتند. اگر چه آنها هم، وقتى معلوم شد كه كار چقدر سخت است و چقدر شدت عمل وجود دارد، يكى‏يكى از دور آن حضرت پراكنده شدند، و از هزار و اندى آدمى كه با امام حسين عليه‏السّلام، از مكه به راه افتاده، يا در بين راه به حضرت پيوسته بودند، در شب عاشورا تعدا اندكى ماندند كه با مجموع آنچه كه روز عاشورا خودشان را به حضرت رساندند، هفتاد و دو نفر شدند!

اين، مظلوميت است. اين مظلوميت، به معناى كوچكى و ذلّت نيست. امام حسين عليه السّلام، عظيمترين مبارز و مجاهد تاريخ اسلام است؛ چون او در چنين ميدانى ايستاد و نترسيد و مجاهدت كرد. اما اين انسان بزرگ، به قدر عظمتش، مظلوميت دارد. همان‏قدر كه بزرگ است، همان قدر هم مظلوم است؛ و با غربت هم به شهادت رسيد. فرق است بين آن سرباز فداكار و انسان پرشورى كه به ميدان نبرد مى‏رود؛ مردم به نام او شعار مى‏دهند و از او تمجيد مى‏كنند؛ ميدان اطراف او را انسانهاى پرشورى مثل خود او گرفته‏اند؛ مى‏داند كه اگر مجروح يا شهيد شود، مردم با او چگونه با شور برخورد خواهند كرد، و آن انسانى كه در چنان غربتى، در چنان ظلمتى، تنها، بدون ياور، بدون هيچ‏گونه اميد كمكى از طرف مردم، با وسعت تبليغات دشمن، مى‏ايستد و مبارزه مى‏كند و تن به قضاى الهى مى‏سپارد و آماده كشته شدن در راه خدا مى‏شود. عظمت شهداى كربلا به اين است! يعنى براى احساس تكليف، كه همان جهاد در راه خدا و دين بود، از عظمت دشمن نترسيدند؛ از تنهايى خود، احساس وحشت نكردند؛ كم بودن عدّه خود را مجوزّى براى گريختن از مقابل دشمن قرار ندادند. اين است كه يك آدم را، يك رهبر را، يك ملت را عظمت مى‏بخشد: نترسيدن از عظمت پوشالى دشمن.

سيدالشهدا عليه‏الصّلاةوالسّلام، مى‏دانست كه بعد از شهادت او، دشمن تمام فضاى جامعه و دنياى آن روز را از تبليغات بر ضدّ او پر خواهد كرد. امام حسين عليه السّلام، كسى نبود كه زمان و دشمن را نشناسد. مى دانست دشمن چه خباثتهايى خواهد كرد. درعين حال، اين ايمان و اميد را داشت كه همين حركت مظلومانه و غريبانه او، بالأخره دشمن را هم در كوتاه مدّت و هم در بلند مدّت شكست خواهد داد. و همين‏طور هم شد. خطاست اگر كسى خيال كند كه امام حسين عليه السّلام، شكست خورد. كشته شدن، شكست خوردن نيست. در جبهه جنگ آن كس كه كشته مى‏شود شكست نخورده است. آن كس كه به هدف خود نمى‏رسد، شكست خورده است. هدف دشمنان امام حسين عليه السّلام، اين بود كه اسلام و يادگارهاى نبوّت را از زمين براندازند. اينها شكست خوردند. چون اين‏طور نشد. هدف امام حسين عليه‏السّلام اين بود كه در برنامه يكپارچه دشمنان اسلام، كه همه‏جا را به رنگ دلخواه خودشان در آورده بودند يا قصد داشتند درآوردند، رخنه ايجاد شود؛ اسلام و نداى مظلوميت و حقانيّت آن در همه جا سر داده شود و بالأخره دشمن اسلام، مغلوب شود. و اين، شد. هم در كوتاه مدّت امام حسين عليه‏السّلام پيروز شد و هم در بلند مدّت. در كوتاه مدّت به اين ترتيب كه، خودِ اين قيام و شهادت مظلومانه و اسارت خاندان آن بزرگوار، نظام حكومت بنى‏اميّه را متزلزل كرد. بعد از همين حادثه بود كه در دنياى اسلام - در مدينه و در مكه - پى‏درپى حوادثى پيش آمد و بالأخره منجر به نابودى سلسله آل ابى‏سفيان شد. به فاصله سه، چهار سال، سلسله آل ابى‏سفيان به كلّى برافتاد و از بين رفت. چه كسى خيال مى‏كرد اين دشمنى كه امام حسين عليه السّلام را مظلومانه در كربلا به شهادت رسانده بود، آن‏طور مغلوب انعكاس فرياد آن امام شود؛ آن هم در سه يا چهار سال؟! در دراز مدّت هم امام حسين عليه‏السّلام پيروز شد. شما به تاريخ اسلام نگاه كنيد و ببينيد چقدر دين در دنيا رشد كرد! چقدر اسلام ريشه‏دار شد! چگونه ملتهاى اسلامى پديدار شدند و رشد كردند! علوم اسلامى پيشرفت كرد، فقه اسلامى پيشرفت كرد و بالأخره بعد از گذشت قرنها، امروز، پرچم اسلام بر فراز بلندترين بامهاى دنيا، در اهتزاز است. آيا يزيد و خانواده يزيد به اين‏كه اسلام اين‏طور، روزبه‏روز رشد كند راضى بودند؟ آنها مى‏خواستند ريشه اسلام را بكَنند؛ مى‏خواستند از قرآن و پيغمبر اسلام، اسمى باقى نگذارند. اما مى‏بينيم كه درست به عكس شد. پس، آن مبارز و مجاهد فى‏سبيل‏اللَّه كه آن‏طور مظلومانه در مقابل دنيا ايستاد و خونش ريخته شد و خاندانش به اسارت رفتند، از همه جهت، بر دشمن خود پيروز شد. اين، براى ملتها يك درس است. لذاست كه از رهبران بزرگ دنياى معاصر - حتى آنهايى كه مسلمان هم نيستند - نقل مى‏كنند كه گفته‏اند: «ما راه مبارزه را، از حسين‏بن‏على عليه السّلام ياد گرفتيم.» انقلاب خودِ ما هم يكى از همين مثالهاست. مردم ما هم از حسين‏بن‏على عليه السّلام ياد گرفتند. فهميدند كه كشته شدن، دليل مغلوب شدن نيست. فهميدند كه در مقابل دشمنِ على‏الظّاهر مسلّط، عقب نشينى كردن، موجب بدبختى و روسياهى است. دشمن هر چه با عظمت باشد، اگر جناح مؤمن و فئه مؤمنه، باتوكّل به خدا در مقابل او مجاهدت كند ، بالأخره شكست با دشمن و پيروزى با فئه مؤمنه است. اين راملت ما هم فهميدند.

آنچه كه من امروز مى‏خواهم عرض كنم اين است: شما برادران و خواهران عزيز و همه ملت بزرگ ايران بايد بدانيد كه كربلا الگوى هميشگى ماست. كربلا مثالى است براى اين‏كه در مقابل عظمت دشمن، انسان نبايد دچار ترديد شود. اين، يك الگوى امتحان شده‏است. درست است كه در روزگار صدر اسلام، حسين بن على عليه‏السّلام، با هفتاد و دو نفر به شهادت رسيد؛ اما معنايش اين نيست كه هركس راه حسين عليه السّلام را مى‏رود و همه كسانى كه در راه مبارزه‏اند، بايد به شهادت برسند؛ نه. ملت ايران، بحمداللَّه امروز راه حسين عليه السّلام را آزمايش كرده است و با سر بلندى و عظمت، در ميان ملتهاى اسلام و ملتهاى جهان، حضور دارد. آنچه كه شما پيش از پيروزى انقلاب انجام داديد و رفتيد، راه حسين عليه السّلام؛ يعنى نترسيدن از خصم و تن دادن به مبارزه با دشمن مسلّط بود. در دوران جنگ نيز همين‏طور بود. ملت ما مى‏فهميد كه در مقابل او، دنياى شرق و غرب و همه استكبار ايستاده است؛ اما نترسيد. البته ما شهداى گرانقدرى داريم. عزيزانى را از دست داديم. عزيزانى از ما، سلامتى‏شان را از دست دادند و جانباز شدند. عزيزانى، چند سال را در زندانها گذراندند. عدّه‏اى هنوز هم در زندان بعثيها هستند. اما ملت با اين فداكاريها به اوج عزّت و عظمت رسيده است؛ اسلام عزيز شده است؛ پرچم اسلام بر افراشته شده است. اين، به بركت آن ايستادگى است.

نكته‏اى كه مى‏خواهم عرض كنم اين است: آن ايستادگى، امروز هم واجب و لازم است. امروز قدرت استكبارى امريكا مى‏خواهد ملت ايران و ملتهاى مبارز مسلمان را در همه دنيا، از سطوت و بطش خود بترساند. بعد از آن‏كه بلوك شرق از بين رفت، بسيارى از اجزاى پاره‏پاره آن، از روى ضعف نفس، جذب و تسليم دشمن ديروز خودشان شدند و دولتهاى ضعيف النّفس، در بسيارى از كشورها زير بار تحميل دولت امريكا رفتند. امروز سياستى كه امريكا به دوستان و دستياران خودش املا مى‏كند، اين است كه هر مقاومتى در راه تسلّط مطلق استكبار را بايد از بين ببرند. مى‏گويند: «اكنون كه بسيارى از دولتها در مقابل ما تسليم شده‏اند، چرا طرفداران اسلام تسليم نمى‏شوند؟! چرا ملتهاى اسلامى تسليم نمى‏شوند؟! چرا ملت ايران تسليم نمى‏شود؟!» مى‏خواهند ملتهاى مسلمان رابترسانند. امروز، آن روزى است كه ملتهاى اسلامى نبايد در مقابل ظاهر قدرتمندانه استكبار، دچار ترس و ترديد شوند.

اين مبارزه ادامه دارد. البته ملت بزرگوار ما، تا امروز كه دوران سازندگى است، مسائل و مشكلات زيادى را از سر گذرانيده است. مصايب بزرگى را شما پشت سر گذاشته‏ايد و بحمداللَّه به اين‏جا رسيده‏ايد. اما مقاومت لازم است. دشمنان بايد از تسليم شدن ملت ايران مأيوس شوند. هيچ‏كس در داخل نظام جمهورى اسلامى وجود ندارد كه بشود اين حق را به او داد كه از سطوت و شوكت ظاهرى و پوشالى دشمنان بترسد و واهمه كند. ما ملت بزرگى هستيم. ما از چه كسى مى‏ترسيم!؟ ما داراى قدرتهاى فراوان هستيم. ملت ما داراى استعداد علمى است؛ داراى ذخاير مادّى است؛ داراى سابقه تاريخى است؛ داراى ريشه‏هاى علمى و فرهنگى است؛ بالاتر از همه، داراى ايمان اسلامى و توكّل به خداست. ملت ما ملت مستقلى است و بايد به خود تكيه كند. مسؤولين بايد به ملت و استعدادهاى ملّت تكيه كنند. دست حاجت به طرف دشمن نبايد دراز كرد. دشمن، منتظر اظهار ضعف و عجز از طرف ملتِ طرفدار قرآن و اسلام است. ما نبايد اين فرصت و امكان را به دشمن بدهيم كه خيال يا احساس كند كه در ميان ما، ضعفى هست. جوانانِ بااستعداد هستند؛ نيروهاى علمى در ميان ما هستند؛ روح ابتكار در ميان ملت ما فراوان است. اين ملت مى‏تواند روى پاى خودش بايستد. دشمن به مؤمنين و به اسلام هيچ‏گونه كمكى نخواهد كرد. اينها با اسلام دشمنند. همه مسؤولين در بخشهاى مختلف، بايد به اين نكته توجّه كنند. ما بايد به خودمان متّكى باشيم؛ به سرمايه‏هاى خودمان، به علم خودمان، به استعداد خودمان، به تواناييهاى مادّى خودمان، به ذخاير زيرزمينى خودمان. نه اين‏كه راه دادوستد را ببنديم. اما نبايد تسليم و مقهور قدرت دشمن شويم.

بيانات مقام معظم رهبرى در ديدار قشرهاى مختلف مردم به مناسبت فرارسيدن ماه محرم‏1371/04/10