در مصاف جبهه حق و باطل نمی شود بدون موضع باقی ماند.
پانزدهم رمضان ۱۴۳۳
بسماللّهالرّحمنالرّحيم
مثل هميشه، دوستان عزيز شاعر، شب عيد ما را عيدتر و شيرينتر كرديد؛ انشاءاللّه موفق باشيد. شعرهائى كه خوانده شد، غالباً شعرهاى خوبى بود؛ بعضى داراى برجستگىهائى هم بود. اميدواريم انشاءاللّه كاروان شعر، بخصوص شعر غزلى در كشور با سرعت، با دقت، با جهتگيرىِ درست پيش برود و به بركت شعرهاى شماها، كشور عزيز ما و زبان فارسى بار ديگر بتواند هديهى باارزش خودش را به تمدن جهانى و فرهنگ جهانى، مخصوصاً فرهنگ منطقهاى، اهداء كند.
دو سه تا نكتهى كوتاه را من عرض ميكنم. يكى اينكه شعر در كشور ما خوب پيش رفته؛ منتها يك نكتهى اساسى وجود دارد؛ شعر بايد در خدمت ارزشها باشد. من انكار نميكنم كه شعر آئينهى احساس شاعر است و شاعر حق دارد احساس خود را، احساس شاعرانهى خود را، درك شاعرانهى خود را در قالب اشعارى كه قريحهى سرودن آن را خدا به او داده، بريزد و ارائه كند - اين را من كاملاً قبول دارم - منتها شعر به عنوان يك هنر والا، يك هنر برتر، به عنوان يك نعمت بزرگ الهى، يك مسئوليتى دارد؛ وظيفهاى هم دارد. غير از بيان احساسات، شعر مسئوليتى هم دارد. به نظر من آن مسئوليت عبارت است از اينكه بايد در خدمت دين و انقلاب و اخلاق و معرفت باشد. اگر چنانچه شعر اين مسئوليت را انجام داد، حق تحقق پيدا كرده است؛ يعنى كارى بحق انجام گرفته، كارى عادلانه صورت گرفته. بايد شعراى ما بروند در اين جهت مضمونآفرينى كنند، تلاش كنند، جوششهاى ذوق و درون خودشان را به اين سمت بكشانند. البته امروز و بخصوص در اين محفل ما خوشبختانه از اين چيزها كم نيست؛ ليكن من اصرار دارم كه در مجموعهى حركت شعرى كشور، انسان اين را محسوستر مشاهده كند.
ببينيد، بايد وظيفهى شعر به عنوان يك هنر، و وظيفهى شاعر به عنوان يك هنرمند، در قبال آفرينش، در قبال خداى متعال، در قبال تعهد اسلامى و انقلابى مشخص شود و اين وظيفه ادا شود. اين وظيفه، سوق دادن بندگان خداست به سوى خدا؛ بركشيدن و بالا بردن اخلاق و معرفت جامعه است. البته شعر وظائف ديگرى هم دارد، اما اساس اين است. شعر بايد بتواند به معرفت مردم، به دين مردم، به اخلاق مردم، به حركت انقلابى ملت ما - كه يك پديدهى بسيار پرارزش و ذىقيمت و كميابى است - خدمت كند. اينها بايد در شعر مورد ملاحظه قرار بگيرد.
البته من روى شعر غزلى تكيه ميكنم؛ نميگويم قصيدهسرائى كنيد. نه اينكه قصيده يا قطعه مورد قبول نباشد؛ چرا، ليكن چون گونهى غزل اثرگذارترين گونهى شعر است، بنابراين اين مفاهيمى كه ميخواهيم به وسيلهى شعر در جامعه پراكنده شود، بهتر است در گونهى غزل گفته شود. ممكن است كسى اينجور فكر كند كه خب، اگر چنانچه ما آمديم از اول تا آخر غزل، اخلاق گفتيم، ديگر حالا اين چه جور غزلى است؟ پس احساسات ما كجا برود؟ من نميگويم شما مثل شعر بيدل، اول تا آخرِ غزل ده دوازده بيتى را عرفان بگوئيد؛ يا مثل شعر اخلاقى صائب، همهى مصرعها و ابيات يك غزل ده بيتى، هشت بيتى را پر كنيد از مفاهيم اخلاقى - البته اين كار آسانى هم نيست كه كسى بتواند انجام بدهد - من عرض ميكنم شما اگر چنانچه در يك غزلِ هفت هشت بيتى، يك بيت را اختصاص بدهيد به مضمون انقلابى يا اخلاقى يا معرفتى، اين غزل، غزل انقلابى است؛ اين غزل، غزل اخلاقى است و اثر خودش را ميگذارد. فرض كنيد معلم رياضى اگر در اثناى درس رياضى، به صورت تك مضراب، يك كلمه از توحيد بگويد، از آفرينش بگويد، از عصمت پيامبران بگويد، من گمان ميكنم گاهى اثرش از يك ساعت درس معلم تعليمات دينى بيشتر است. من اين تكمضرابها را در شعر غزلى از شما ميخواهم. غزلتان را بگوئيد؛ هرچه احساس داريد، هرچه عاطفه داريد، هرچه عشق و شور داريد،در ابيات غزل بريزيد؛ منتها از اين غزلِ هفت هشت بيتى، دو بيتش مخصوص يك مضمون ناب اسلامى و انقلابى و اخلاقى باشد. اين يك نكته است، كه البته نكتهى مهمى است.
يك نكتهى ديگر اين است كه در حقيقت، غزل به سه ركن تكيه دارد: لفظ، مضمون، احساس. هيچكدام از اينها نبايد ضعيف بشود. امشب كه آقايان و خانمها شعر غزلى خواندند، من ديدم خوشبختانه الفاظ هم خوب شده. بعضى از شعرهائى كه جوانهاى ما ميگويند، از لحاظ لفظ، آن توانائى و كشش لازم را ندارد. گاهى مضامين خوبى به ذهنهاشان ميرسد، ليكن لفظ از لحاظ دستور زبان اصلاً غلط است؛ يعنى نه فقط ممتاز نيست، عالى نيست، حتّى غلط است؛ فعل بايد بيايد، نيامده؛ فعل بيجا آمده؛ فعل بايد با موارد مشابه خودش تطبيق كند، تطبيق نميكند. گاهى اشكالات اينجورى دارد. بايد سعى كنيد غزل - شعر به طور كلى، حالا مورد بحث ما غزل است - از لحاظ لفظ، هم صحيح باشد، هم استوار باشد، هم چيدمان واژگانىاش محكم باشد؛ يعنى استقرار و استحكام داشته باشد؛ هم در آن لطافت وجود داشته باشد؛ چون بالاخره هنر است ديگر. هنر شعر، اينهاست. اين در مورد لفظ.
مضمون هم يك مقولهى مهمى است ديگر. به نظر ما هم مضمون هيچ وقت تمام نميشود. همين طور كه صائب گفته:
يك عمر ميتوان سخن از زلف يار گفت
در بند آن نباش كه مضمون نمانده است
واقعاً مضمون تمامنشدنى است؛ چون ذهن بشر تمامنشدنى است. ما تنبلى ميكنيم، ميچسبيم به مضامينى كه ديگران گفتند و همينها را تكرار ميكنيم؛ اما واقعاً مضمون تمامنشدنى است. گاهى اوقات انسان مضامين كاملاً بكر و بدون هيچ سابقه را در شعرهاى اين جوانها مشاهده ميكند؛ خب، اين خيلى باارزش است. بنابراين مضمون را بايد جدى گرفت؛ يعنى دنبال مضمونسازى و مضمونپردازى و - به قول خود قدما - مضمونيابى باشيد. مضمون را هم از متن زندگى ميشود گرفت. حالا يك چيزهائى در قديم بود؛ مثلاً آن روز شمع بود، اما امروز نورافكن است. آنها شمع را محور صدها مضمون قرار دادند؛ شما ميتوانيد با فكر و با تأمل، نورافكن و چراغ برق را محور مضامينى قرار بدهيد. يعنى مضمونسازى، با نگاه به حول و حوش فهميده ميشود. البته مطالعهى درونى و زايش درونى و زايش ذهنى نقش بسيار مهمى دارد.
يكى هم كه احساس است. در غزل، احساس خيلى مهم است؛ كه حالا اسمش را ميگذارند عشق؛ اما هميشه عشق نيست؛ گاهى عشق است، گاهى ضد عشق است؛ مثلاً فرض كنيد خشم است؛ ليكن احساس است. غزل، بدون احساس نميشود. اين سه تا جهت را رعايت كنيد. آن وقت مفاهيم هم - همان طور كه عرض كرديم - در خدمت آن سه عنصر اصلى باشد؛ يعنى انقلاب و اخلاق و معرفت.
مسائل مهمى در كشور ما وجود دارد كه شعر ميتواند از اينها بهرهمند شود و در خدمت اين مفاهيم در بيايد. مفاهيم هم مفاهيم شخصى نيست؛ مفاهيم ملى است. فرض بفرمائيد امروز يك ظلم بزرگ هستهاى دارند به ما ميكنند. درست است كه مثل ميانمار، ما را قتلعام نميكنند؛ خب، دستشان نميرسد؛ دستشان ميرسيد، همين كار را هم ميكردند؛ نميتوانند؛ اما همان كارى كه ميتوانند، در ظلم به اين ملت و به اين كشور دارند انجام ميدهند. خب، اين يك موضوع مهمى است. يا فرض بفرمائيد دانشمندان ما را به شهادت ميرسانند؛ اين پديدهى كوچكى نيست، پديدهى مهمى است. ميخواهند ترور كنند، تروريستند؛ خب، تو سرشان بخورد؛ وقتى كه تروريست سراغ دانشمند مىآيد، مسئله از صرف يك ترور فراتر ميرود؛ مسئلهى جبههبندى و دشمنى با دانش است، با پرورش دانش در كشور است، با پرورش دانشمند در كشور است؛ مسئله ابعاد وسيعى پيدا ميكند. پس اين يك مسئلهى ملى است، يك مسئلهى بزرگ است؛ اينها بايد در شعر منعكس شود. همان طور كه به نظرتان ميرسد كه بايد مثلاً براى ميانمار يا مصر يا بيدارى اسلامى يا فلسطين يا جنگ سى و سه روزه شعر بگوئيد - كه ميگوئيد و خوب هم هست و لازم هم هست - مسائل موجود كشورتان هم مسائلى هستند كه شما نميتوانيد از اينها صرفنظر كنيد؛ اينها بايد در عالَم شعر بيايد.
خب، يك عدهاى هستند كه به مسائل كشور اصلاً اهميت نميدهند. من آدمهائى را مشاهده كردم كه مدعى ميهندوستى و مدعى عاشق اين آب و خاك بودند، اما به مسائل اين آب و خاك اهميت نميدادند. هشت سال در اين كشور جنگ بود؛ اين جنگ را جمهورى اسلامى كه راه نينداخته بود؛ بر جمهورى اسلامى تحميل شده بود. خب، آنهائى كه با جمهورى اسلامى مخالفند، در اين جنگ بايد چه موضعى ميگرفتند؟ بايد چه كار ميكردند؟ دولت، دولت جمهورى اسلامى است؛ اما ملت، ملت ايران است؛ شهر دزفول است، خرمشهر است، تهران است؛ چرا نسبت به آن بىتفاوت ماندند؟ چرا شعراى مطرح، هنرمندهاى مطرح، رماننويسهاى مطرح، مقالهنويسهاى مطرح، روشنفكرهاى مطرح، نسبت به اين قضيه بىتفاوت ماندند؟ آيا اين بىتفاوتى عيب نيست؟ اين بزرگترين عيب است. ايران كه ايران است؛ مگر دشمن به اين كشور حمله نكرده؟ هيچ وسيلهى دفاعى ندارند. حداكثر دفاعى كه ميتوانند از خودشان بكنند، اين است كه بگويند ما نسبت به جمهورى اسلامى بديم؛ اين تعصب نگذاشته است كه ما در مورد ايران، در مورد تهران، در مورد خرمشهر، در مورد جوانهاى اين كشور، در شعرمان يا در نثرمان يا در رمانمان، يك كلمه حرف بزنيم. خود همين دفاع از خود - كه حداكثر چيزى كه ميتوانند بگويند، اين است - براى آنها بزرگترين ننگ است كه يك چنين تعصبى بر ذهن و روح و قلم و دل يك جمعى حاكم باشد.
امروز هم همين جور است. امروز شما مىبينيد جبههى استكبار با همهى وجودش، با همهى توانش، با همهى قدرت تبليغاتىاش، با همهى توانائىهاى تشكيلاتىِ سياسىاش، در مقابل ملت ايران ايستاده و دارد كارهائى انجام ميدهد - حالا اين كارها چقدر اثر ميكند يا نميكند، آن بحث ديگر است - بالاخره دشمن دارد خباثت خودش را ميكند؛ او كم نميگذارد؛ او با مقابلهى با ملت ايران و كشور ايران، روح پليد و خبيث و ملعون خودش را دارد ارضاء ميكند؛ اينجا هم در مقابلهى با او سينهها سپر شده، ايستادند، استقامت ميكنند، مقاومت ميكنند، دارد دفاع ميشود؛ خب، اين يك حادثهى ملى است؛ اين حادثهى ملى را ميتوانيد از نظر دور بداريد؟ اينها بايد در شعر منعكس شود. عرض كردم؛ من هيچ اصرار ندارم كه شما يك قصيدهى پنجاه بيتى دربارهى اين قضيه بگوئيد؛ نه، يك غزل هفت هشت بيتى بگوئيد، يك بيتش، دو بيتش مثل يك تكمضراب، اين مسئله را بيان كند. اينها لازم است. بالاخره در مصاف حق و باطل بايد موضعى داشت؛ نميشود بدون موضع بود.
مسئلهى اخلاق هم از همين قبيل است. تعهد و پوچى، يك مسئله است. عدهاى چون با تعهد انقلابى، با تعهد مذهبى بدند، دعوت ميكنند به پوچى و پوچنگرى و پوچگرائى، به اهمال قضاياى مهم؛ در حالى كه آنچه آنها رد ميكنند، تعهد به دين و انقلاب و اخلاق است؛ تعهد به بيگانه نيست. الان در شعر آقاى اميرى اين نكته را شنفتيم. اينها تعهد به بيگانه و تعهد به خواستهاى بيگانه را هرگز دفع نميكنند، نفى نميكنند؛ ملتزم به آن هستند. بنابراين تعهد هست، منتها تعهد به دشمن، تعهد به بيگانه! تعهد به دين و اخلاق و معرفت و مسائل كشور و مسائل انقلاب كأنه يك نقطهى منفى است كه بايد از آن بگريزند؛ لذا به پوچى گرايش پيدا ميكنند و به پوچى دعوت ميكنند. در قبال اين وضعيت بايد موضع داشت و با تهديدِ عليه دين و فرهنگ و اخلاق جامعه بايد مقابله كرد.
يك جملهى ديگر هم من بگويم. شاعران جوان ما - كه انشاءاللّه خداوند همهتان را حفظ كند و من واقعاً دعاتان ميكنم كه بر صراط مستقيم پاى بفشريد و ادامه پيدا كنيد - توجه داشته باشيد كه قطبهاى منفى و قطبهاى مضر سعى نكنند شماها را به خودشان جذب كنند. الان اين تلاش دارد انجام ميگيرد. بعضى از همان پوچگراها، همانهائى كه با تعهد انقلابى و دينى و ملى بدند - كه به آن اندازه و خيلى كمتر از آن، با تعهد در مقابل دشمن انقلاب و دشمن كشور بد نيستند؛ گرايش هم پيدا ميكنند! - ممكن است درِ باغ سبز هم نشان بدهند. من يك غزل قشنگى ديدم از آقاى فاضل(1) عزيزمان:
از باغ ميبَرند چراغانىات كنند
تا كاج جشنهاى زمستانىات كنند
بارك اللّه! حالا من «ميبَرند» خواندم، ممكن است كسى «ميبُرند» هم بخواند؛ منتها اگر «ميبُرند» باشد، «تا» لازم دارد: «از باغ ميبُرند تا چراغانىات كنند». اگر «ميبَرند» باشد، «تا» ديگر لازم ندارد؛ مثلاً فرض كنيد ميبَرند كه دامادش كنند، يا عروسش كنند. لذا من «ميبَرند» را به اين جهت خواندم.
از باغ ميبَرند چراغانىات كنند
تا كاج جشنهاى زمستانىات كنند
مضمون يك بيت ديگرش اين است: يوسف! از چاه كه بيرون مىآئى، خوشحال نباش؛ تو را ميبرند كه زندانىات كنند.(2)
به هر حال مراقب باشيد خطوط، حدود و اندازهها را حفظ كنيد. شما يك جبههى بزرگى هستيد كه داريد از حق و معنويت دفاع ميكنيد؛ داريد براى حق و معنويت تلاش ميكنيد و مايه ميگذاريد؛ داريد سرمايهى هنرى خودتان را خرج ميكنيد؛ بعضىهاتان هم كه ميگوئيد ما حاضريم سرمايهى جانمان را هم در اين راه صرف كنيم. مراقب باشيد كه در اين جبهه، پايدارى و استقامت خيلى اهميت دارد و انشاءاللّه به نتائج ميرسد. اميدواريم خداى متعال همهتان را محفوظ نگه دارد.
والسّلام عليكم و رحمةاللّه و بركاته
1) آقاى فاضل نظرى
2) يوسف به اين رها شدن از چاه دل مبند اين بار ميبرند كه زندانىات كنند
اشعار شعرا :
شعرخوانی مهدی باقر از هندوستان
عشق، فهمید كه جان چیست، دل و جانش نیست
سرخوش آن كس كه در این ره سر و سامانش نیست
عشق تو راز بزرگی ست كه دركش سخت است
درد من درد و بلایی ست كه درمانش نیست
من در آن شهر خموشان و سكونم كه كسی
ترسی از خار مغیلان بیابانش نیست
قتلگاه دل او كعبهی آزادی اوست
میرود سوی خدا بیم ز میدانش نیست
آن كه قربان ره صدق و صفا میباشد
آدمی نیست در این دهر كه قربانش نیست
دعوتت بانگ اذانی ست كه میخواندمان
كربلای تو نمازی ست كه پایانش نیست
نیزه و تیغ و سنان ماند و سواران رفتند
هیچ، در دشت، بهجز زخم شهیدانش نیست
-------------------------
شعرخوانی زكریا اخلاقی
زندگی جاری است، در سرود رودها شوق طلب زنده است
گل فراوان است، رنگ در رنگ این بهار پر طرب زنده است
خاك، حاصلخیز، باغهای روشن زیتون بهارانگیز
دشتها شاداب، در شكوه نخلها ذوق رطب زنده است
چون شب معراج، قبلهگاه دوردست ما گلافشان است
وادی توحید در وفور چشمههای فیض رب زنده است
آفتاب فتح، بر فراز خانهی پیغمبران پیداست
صبح نزدیك است، صبح در تصنیفهای نیمهشب زنده است
لحظهها سرشار، جلوههای عشق در آیینهها زیباست
عاشقان هستند، شعرهای عاشقانه لب به لب زنده است
خیمه در خیمه، لالهی داغ شهیدان روشن است اما
گریهها خندان، شادمانیها در این رنج و تعب زنده است
مادران خاك، جانماز خویش را گسترده تا آفاق
دستهای شوق، در قنوت گریههای مستحب زنده است
شرق بیدار است، در جهان از همصداییها خبرهایی است
نام این صحرا، روی رنگ و بوی گلهای ادب زنده است
فصل طوفان است، سنگها در دستها آواز میخوانند
قدس تنها نیست، در سراپای جهان این تاب و تب زنده است
باد میآید، بوی گلهای حماسی میوزد در دشت
زندگی زیباست، عشق در جان جوانان عرب زنده است
-----------------------
شعرخوانی سید علیرضا شفیعی
در كوچههای نگاهت ای كاش میشد قدم زد
در شرح قرآن چشمت آیه به آیه قلم زد
فریاد نهجالبلاغه با چرخش ذوالفقارت
همدم شد و بر سر كفر، تیغ عدم دم به دم زد
اكسیر عشق تو غوغاست بیشك طلا میشود خاك
حتی خدا روز خلقت از كیمیای تو دم زد
در خواب بودم دمادم، در خواب... یك خواب مبهم
یاد تو چون سرمهی صبح، بیداریام را رقم زد
بال و پرم را شكسته بار گناهانم آقا
ای كاش میشد دوباره بالی به دور حرم زد
----------------------------
شعرخوانی محسن رضوانی
برای حضرت امالبنین علیهاالسلام
رباعی گفتی و تقدیم سلطان غزل كردی
معمای ادب را با همین ابیات حل كردی
رباعی گفتی و مصراعی از آن را تو ای بانو
میان اهل عالم در وفا ضربالمثل كردی
فرستادی به قربانگاه اسماعیلهایت را
همان كاری كه هاجر وعده كرد و تو عمل كردی
كشیدی با سرانگشتت به خاك مُرده، خطی چند
تمام شهر یثرب را به خاك طف بدل كردی
خودش را در كنار مادرش حس كرد بغضش ناگهان وا شد
خدا را شكر بودی زینب خود را بغل كردی
چه شیری دادهای شیران خود را كه شهادت را
درون كامشان شیرینتر از شهد و عسل كردی
***
رباعی تو بانو! گرچه تقطیع هجایی شد
به تیغ اشك خود، اعرابشان را بیمحل كردی
------------------------
شعرخوانی مریم رزاقی
به شهدای ترور جمهوری اسلامی ایران
باز پیچیده شده نفحهی یاقدّوسی
بر لب شهر نشسته است ز غم افسوسی
سر تكان میدهد از داغ سیاووشانش
شهر آشفته و برخاسته از كابوسی
شهر من بیتو همان پنجرهی منتظر است
در نگاهش همه پیداست غم محسوسی
در تب سفسطهها سوخته دنیا، ای دوست!
كاش درمان شود از حكمت جالینوسی
ای كه زانو زده خورشید به پایت شب و روز
به تماشای تو برداشتهام فانوسی
اگر از هر طرفی باد مخالف بوزد!
كی به هم میخورد آرامش اقیانوسی
آسمان منتظر فوج كبوترها نیست
كاش از نسل تو پر باز كند ققنوسی
---------------------------
شعرخوانی عالیه مهرابی
به پیشگاه حضرت معصومه سلاماللهعلیها
قریه در قریه پریشان شده عطر خبرش
نافهی چادر گلدار تو با مشك ترش
جاده خوشبو شده انگار كه بیرون زده است
عطر دلتنگی گل از چمدان سفرش!
قدمت پشت قدمهای برادر جاری
كوه سرریز شده چشمه به چشمه هنرش!!
در سفرنامه نوشتن چه مهارت دارد
اشك چشمان تو با آن قلم شعلهورش
گرچه دلتنگی تو سبك خراسانی داشت
مانده در دفتر قم، بیت به بیت اثرش
عطر معصوم تو در صبح شبستان پیچید
كرد آیینه در آیینه پرآوازهترش!
پر از آواز كبوتر شده این شهر انگار
كه خراسان به قم افتاده مسیر و گذرش!
بیگمان دور ضریح تو نمیگردانند
هركه چون دانهی اسپند نسوزد جگرش!
------------------------
شعرخوانی امید مهدینژاد
وقتی كه زاهدان خداجو، دنبال مال و جاه میافتند
مردم به خندههای نهانی، رندان به قاهقاه میافتند
یك عده اهل مال و منالند، یك عده اهل حیله و حالند
در انتخاب اصلح مردم، بعضاً به اشتباه میافتند
وقت حساب، دانهدرشتان، از فرط التفات به مردم
مثل سهچار دانه گندم در تودههای كاه میافتند
امروزهروز جمعی از ایشان، فرماندهان هنگ خروجند
لب تركنند خیل پیاده، از هر طرف به راه میافتند
اما همین گروه سواره، این ساكتانِ عربدهفرمای
شبهای بار، با كت و شلوار، در صحن بارگاه میافتند
یعنی برای آخر بازی، بسته به موقعیت صفحه
شد سمت خود، نشد طرف خصم، رسماً به پای شاه میافتند
این روزها به دل نه امیدی، نه اشتیاق حرف جدیدی
تنها همین دو رشته اشكند، كز چشم گاهگاه میافتند
عاقل شدیم، و گوشه گرفتیم، تا با خیال تخت ببینیم
دیوانههای سنگپران نیز، با سنگها به چاه میافتند
----------------------------
شعرخوانی سید علی لواسانی
نگذار باز از سفرت بیخبر مرا
یك بار هم اگر شده با خود ببر مرا
شكر خدا كه گریهی سیری نصیب شد
هربار تشنه كرد غمات بیشتر مرا
سر را به دامنت بگذارم اگر، سر است
دامن چو میكشی، به چه كار است سر مرا
یك بار جای این همه زخمزبان زدن
راحت بگو كه دوست نداری دگر مرا
آه ای خیال دور كه آوارهات شدهام
یك شب بیا به خانهی خوابت، ببر مرا
--------------------------
شعرخوانی وحیده افضلی
به آرمیتا دختر شهید رضایینژاد
آرمیتا! بباف موهاتو! تا همه نگات كنن
همهی فرشتههای آسمون صدات كنن
هی بزن چرخ... بزن چرخ... بشین روی چمن
تا كه گنجیشكا بیان گریه رو شونههات كنن
توی چشمای سیاهت پر خنده... پر اشك
چی میشد گلولهها نگا به گریههات كنن
میدونی نقاشیهات، تاریخ كشورم میشن
یه روزی میاد كه قهرمان قصههات كنن
آرمیتا! اطلسیها میخوان بیان رو دامنت
خودشونو قربون حالت خندههات كنن
دوس دارم بالا بری بالاتر از ستارهها
هی بری بالاتر و زمینیا نگات كنن
شك نكن یه روز میاد... یه روز كه خندههای تو
همهی قاتلای دنیا رو كیش و مات كنن
آرمیتا! موهاتو كوتاه نكنی! كبوترا
اومدن لونه توی قشنگی موهات كنن
تو میخوای حضرت آقا رو «پدر» خطاب كنی
حضرت آقا میخوان تو رو «پری» صدات كنن
--------------------------
شعرخوانی محمدمهدی سیار
زمین از برگ، برگ از باد، باد از رود، رود از ماه
روایت كردهاند اردیبهشتی میرسد از راه
بهاری میرسد از راه و میگویند میروید
گل داوودی از هر سنگ، حسن یوسف از هر چاه
بگو چلهنشینان زمستان را كه برخیزند
به استقبال میآییمت ای عید از همین دی ماه
به استقبال میآییمت آری دشت پشت دشت
چه باك از راه ناهموار و از یاران ناهمراه
به استهلال میآییمت ای عید از محرمها
به روی بامها هر شام با آیینه و با آه...
سر بسمل شدن دارند این مرغان سرگردان
گلویی تر كنید ای تیغهای تشنه، بسمالله!
---------------------------
شعرخوانی علیرضا رجبعلیزاده
شتك بر سینه آفاق زد زین پیشتر خون دلیرانت
اگر ای جوهر تیغ تو سرخ از عشق میخوانند ایرانت
چو شیری یالها افشانده مابین دو شط لم دادهای آرام
به چشم هرزهكفتاران هار نرّ و ماده بد انیرانت
بزرگا بیشه جولان شیران تو و آبشخور كارون
بزرگاتر حریم تشنهلب خیل شهیدان تو شیرانت
چنان چون پیكری تف دیده زیر آفتاب افتاده تا مشرق
یكی نقشیست خود گسترده بر نطع نمك فرش كویرانت
به چشمم كعبه و كانون دیگر طابران و طوس تو دارد
كه چون من بیپناهان تو خرسندند با حج فقیرانت
جبین بر خاك محراب تو ساییدند و سر بر آسمان سودند
الا ای رشتهی تسبیح البرز و دنا در دست پیرانت
***
مگر از تخت جمشیدت ستون وز بیستونت سقف افسانهست
كه سر در ابرت ای اسطورهگون میهن نخواهم دید ویرانت
-------------------------------
شعرخوانی حكیم علیپور(افغانستان)
بت من! دور سرت هالهای از وسواس است
سنگ، سنگ تن تو شیطنت خناس است
همه ذرات جهان حل شده در چشمانت
آنچه در قلب تو پیدا نشود احساس است
قصهی قلب من و آفت ابروهایت
قصهی مزرعهی لاله و خشم داس است
نكند اشك، تو را تشنه به خونم كرده
آی مردم! به خدا یار نمكنشناس است
بعد یك عمر مسلمانیِ خود دانستم
اولین سورهی قرآنِ دلت والناس است
چه كند دوزخ و فردوس تو با من وقتی
دل من دستخوش وسوسه و اخلاص است
آی ساقی! چقدر جام به من خواهی داد
لب من تشنهی سوز عطش عباس است
--------------------------
شعرخوانی علی موسوی گرمارودی
هوای صبح ز رگبار دوش، غوغا بود
در آن تپيدن نبض درخت، پيدا بود
هنوز گاه فرو میچكيد آب از برگ
وز اشك شوق بسی بيشتر مصفا بود
دل من از سر هر برگ میچكيد مگر؟
كه لب ز گفتن يك آه، ناتوانا بود
اگر نبود دل من كه میچكيد ز برگ
درون سينه چرا بیشكيب و شيدا بود
سپيده میزد و دامان سرخفام فلق
ز پشت پيرهن صبحدم، هويدا بود
سرود روشن و خاموش بامدادْ پگاه
ميان باغ- شگفتا- چه مايه گويا بود
خميده بود لب جوی پونه و با آب
چه عاشقانه و پرشور گرم نجوا بود
فشانده بود سر دوش باد، گيسو بيد
چنار پيش وی استاده، در تماشا بود
چه كرده بود شب دوش با چمن باران
كه خط سبزه همه صاف بود و خوانا بود
مرا هر آنچه به چشم آمد از شكوه چمن
قسم به اهل نظر چون خيال و رويا بود
نه دی به خاطر من مانده بود، نی فردا
زمان درست همان لحظه بود كانجا بود
چو دست خویش بدیدم دمیده بود چو گل
به پای خود نظر انداختم شكوفا بود
من از شكفتگی خويش، مانده در حيرت
كه از چه بود خدايا و از كه آيا بود؟
به ناگه از اثر سكر خويش دانستم
كه شور مستی من حل اين معما بود
ولی مرا كه همه عمر می ز پا نفكند
كدام باده كنونم حريف و همپا بود؟
"شراب خانگی ترس محتسبخورده"
به خاطر آمدم، اين بادهام به صهبا بود
چمن زبادهی باران دوش، مانده خراب
خرابی دل من از می "اوستا" بود
به باغ صبح اگر سرفراز ماندم و راست
بلندی قد من، زان بلندبالا بود
هنوز من به زمين ناگشوده هيچ زبان
كه پای گفتهی او بر سر ثريا بود
خدای باغ و چمن داند آنكه هر سخنش
ز طرف باغ و چمن بيشتر فريبا بود
***
بزرگمرتبه يارا! مرا مراتب مهر
درون سينه ز ايام پيش پايا بود
كنون به پای تو، اين چامه بركشيد فراز
هر آنچه را كه در اين جانِ ناشكيبا بود
از آن زمان به تو دل باختم كه تن نزدی
ز كار مردم و با مردمت مدارا بود
به روز تلخ ستم، گفتههای شيرينت
به كام دشمن خودكامه، زهرپالا بود
نه از ستمگر بیباك، باك بود تو را
نه با روندهی راه ستم، مماشا بود
كسی برای تو میگوید این كه خود آن روز
به بند بود و نه او را ز خصم پروا بود
اگرچه باز من امروز نيز در بندم
به بند مهر توام، وين نه جای حاشا بود
***
بزرگوار عزيزا! سترگ استادا!
كه بندی سخنت پير بود و برنا بود
مرا به چامهی ناسَخته، ای عزيز ببخش
كه اين بضاعت مزجات، نقد كالا بود
من آنچه داشتهام پيش روی آوردم
نمیهراسم اگر آن جناب، بالا بود
به پيش نقد كلام تو، هر سخن چون رفت
خَزَفنمای شد ار چند دُرّ يكتا بود
مرا چه باك پس ای گنج شايگانِ سخن
اگر به پيش توام در چكامه ايطا بود
همين چكامه هم از خاك پاك گرمارود
عصای موسوی و معجز مسيحا بود
-----------------------------------
شعرخوانی عباس احمدی
به مظلومیت مسلمانان میانمار
باز افطارِ گریه در رمضان
جزو اعمال واجبم شده است
لب به چیزی نمیزنم جز اشك
خون دل، قوت غالبم شده است
رؤیت گونهای فرورفته
سهم چشمان ما از استهلال
نمیافتد نوای استرجاع
ازلبم «بالغدوّ و الاصال»
میوهی استوایی صهیون
مثل زهر است تلخ و بدمزه است
شمر نام قدیمی تین سین
آراكان نام دیگر غزه است
رو به باران موسمی باز است
چشم معصوم كودكی مرده
چند بودای چند صد متری
داخل غار خوابشان برده
طبق معمول سرد و خاموشند
موجهای مبلّغ پوچی
باز مات نمایش نوبل است
بانوی صلح، آنگ سان سوچی
گرجه سست است لانهاش، مگذار
در دلت عنكبوت خانه كند
خاور دور را به تار بلا
بدل از خاور میانه كند
در میانمار یا منامه هلا!
محو بازی نمیشویم امروز
عاشقیم و حسابمان پاك است
پاكسازی نمیشویم امروز
راه تا شرق عاشقی باز است
سمت پیوند ترمه و ارسی
به خدا مستمان نخواهد كرد
بوی شوم شراب اندلسی
زود باشد سپاه ابرهه نیز
بچشد طعم سیلی سجّیل
هان بگویید با بنیهاشم
كه قریب است برق «عامالفیل»
آسیاب سقوط خفاشان
چند وقتی ست نوبتی شده است
دشمن از ما به وحشت افتاده
قلبمان بمب ساعتی شده است
میشویم ای روهینگیا، آوار
بر سرِ شرك مثل سونامی
با تو حَلوای كفر را بخوریم
ای مسلمان چشمبادامی
----------------------------
شعرخوانی سیده فاطمه صداقتینیا
به حضرت امالبنین(علیهاالسلام)
۱
هیچ مردی
چهار شمشیر به میدان نبرده
و هیچ كوهی
چهار مرتبه از مرگ خویش برنخاسته
این تنها نشانی ست كه دایرةالمعارفها را به نام تو كشانده
دختر حزام!
۲
از این دامنی كه تو به آب زدهای
هر عباسی از علقمه برگردد
طوفانیتر میشود صحرا
آب از بیراهه برمیگردد و
چهار ماه هاشمی میان چشمهایت طلوع میكنند
--------------------------------
شعرخوانی آمنه دولتآبادی
هفتاد و دو یار باوفا را داری
خود نیز دلی به رنگ دریا داری
بنویس میان لشكرت نام مرا
اندازهی یك نفر اگر جا داری
***
در بند اسارت تو میآید آب
دارد به عمارت تو میآید آب
در هیئت اشك زائری آشفته
هر شب به زیارت تو میآید آب
***
ای جلوهگه شكوه آیات جلی
ای بعد نبی تو جانشین و تو ولی
از دور هم احساس مرا میفهمی
ای كاش همه مثل تو بودند علی
-----------------------------
شعرخوانی قنبرعلی تابش (افغانستان)
به نسل پیشین مسلمانان میانمار
سخن، چاك كفن بر «نوگل سرخ دلافگار» است
سخن طفلی ست خاكستر كه تابوتش میانمار است
مگر از نسل شیرین اوروزگان است این كودك
چرا چاقو به چشمان و چرا آماج رگبار است
سخن از گیسوان مادر پیری است، بر ساحل
كه موج گیسوان پرشرارش موج اخبار است
چقدر این ابرها از جنس بارانهای بهسودند
چقدر این شعلهها از جنس دامنهای افشار است
افقها سر به سر خنجر، سر آویزان ز خنجرها
صدای هقهق ناز عروسكها در آوار است
دگر شكی ندارم، ها! هم پیغمبری بوده
و انسان در سرش وحشیاش هند جگرخوار است
شده كارش تفنگ و چیدن بال كبوترها
و تاریخش سیاه از قامت ماهی كه بر دار است
ستمگر چون رطب از نسلها مشغول سرچینی
مسلمان شادمان از روزه و سرگرم افطار است
------------------------------
شعرخوانی مجید سعدآبادی
السلام علیك یا علیبنموسیالرضا(علیهالسلام)
باران به هقهق افتاد
وقتی شنید پابوس میآیم
دریا كیفدستیام شد
با طرح ماهی و موج
كه دردهای نگفتنیام را
در آن ریخته بودم
و دو رود دستگیرههایی بودند كه آن را به دستم میدادند
یا رضا!
یا رضا بارها دیدهام جسدی شناور روی دستها حرمت را طواف میكند
و آن وقت است كه مرگ معنا میگیرد
بارها دیدهام كودكی چند روزه را با آب سقاخانه میشورند
و آن وقت است كه زندگی معنا میگیرد
مرگ
زندگی
مرگ
زندگی
یك جفتِ تابهتا
كه به كفشداری حرم میسپارم!
و وقت برگشت
تنها
یكی را پس خواهم گرفت
-------------------------
شعرخوانی عسگر حكیم (تاجیكستان)
زیر طاقت كمانداران، به دل رمیده غمگینم
به كمان چگونه خو گیرم، به كمین چگونه بنشینم
به كمرشكستگان هرگز، نبُوَد مرا زبردستی
كه عداوت است تلقینم، كه محبت است آیینم
خود اگرچه گشنه میمیرم، قد آسمان بیزنهار
ز كبوتران و گنجشكان، نكند شكار، شاهینم
به دلم چه میزنی دشنه، تو همه به خون من تشنه
كه صحت نگشته تا امروز، اثرات زخمِ آیینم
و زبان مردم پایین، همه پرسش درست و راست
و زبان مردم بالا، همه پاسخ دروغینم
اگر از طریق كجگردی، شده همنشین شه، فرزین
نه بُوَد هوای شاهانم، نه بُوَد خصال فرزینم
سیلان باد نوروزی، به چمن ره آورَد بویی
و بهار مشخص گردد چه كنم به طبع گلچینم
دل ساده را دهم تسكین، به جهان اگرچه میدانم
برسد زمان رنگینم، نرود زمان دیرینم
-------------------------------------
شعرخوانی مرتضی امیری اسفندقه
یاران، مرا به خاطر عشق تو دشمنند
این دوستان، وطن! همگی دشمن منند
باور نمیكنم من و باور مكن تو هم
با من به جرم دوستی با تو دشمنند
من دوستم ولی همگی را به پاس تو
مَردند اگر به دشمنی من وگر زنند
شعری قصیدهوار برایت رقم زدم
خوانده نخوانده روز و شبم طعنه میزنند
من لال نیستم كه نگویم جوابشان
لالم ولی كه شاعر این كوی و برزنم
من شرم میكنم كه تلافی كنم وطن!
جان منند آخر و با من به یك تنند
یا رب كه رفته است كه این ابرهای صاف
اینگونه در مصافحه تاریكروشنند؟
نه یوسفم هر آینه نه رستمم یقین
در راه من به حیله چرا چاه میكَنند؟
با من طرف شدند و طرف میشدند كاش
با آن طرف كه دشمن این مرز و میهنند
شبكورهای از سفر ظلمت آمده
با آن طرف كه دشمن خورشید روشنند
با آن طرف كه پرده ز كار وطن به مكر
سوگند خوردهاند كه شاید برافكنند
چون عنكبوت تار تنیدند گرد خویش
در آسمانِ باز به فكر پریدند
پروانهای هر آینه سر بر نمیكند
از پیلهای كه دور و بر خویش میتنند
خرقه به خون خلق خدا شستهاند و باز
در بوق میدمند كه پاكیزهدامنند
با آن طرف كه سرو جوان كشتهاند و راست
باز از دروغ بر سر گورش به شیونند
این اسبهای بدقلق آبزیرِكاه
رامند با غریبه و با دوست، توسنند
همپای دشمنان كجاندیش انقلاب
در خون دوستان وطن تا به گردنند
«خرماخدایبندگكانی» كه مست آز
دست نیاز اجنبیان را به دامنند
در گوش دشمنان همه گلبانگ عیش و نوش
در چشم دوستان همگی نیش سوزنند
با آن طرف كه خیمه از این خاك پارسا
روزی شبی بیاید و ای كاش بركَنند
دیدی وطن كه عاقبت دوستی چه بود؟
دیدی به دشمنی همه یاران مزیّنند؟
مرغان پرگشودهی طوفان، نگاه كن
آهای وطن! چگونه زمینگیر ارزنند
شربالیهودشان به همه گوشها رسید
پیمان شكستهاند و بهل باز بشكنند
چیزی نداشتند به جز سایهای سیاه
این ابرهای تیره سراسر سترونند
طبّال آسمانِ تهی از حریر بد
باران ندیدهاند و به خیره مطنطنند
یاران من به خیرگی از من وطن، ببین
دارند دل به دمدمهی دیو میكَنند
دیروز شعر ناب پراكندهام تو را
امروز شایعات، مرا میپراكنند
روزی هزار رنگ عوض میكنند
آه! یاران من چه رفته خدایا ملوّنند
این خان هشتم است وطن! این برادران
با من همان حدیث شغاد و تهمتنند
یاران من دریغ وطن!ای وطن! دریغ!
كاری نكردهام كه چنین دشمن منند
من عاشق تو بودهامای مرز پرگهر
یاران مرا به خاطر عشق تو دشمنند
----------------------------
شعرخوانی عارفه دهقانی
طوفان بودیم، ساحلی رام شدیم
ما را خواندی و صاحبِ نام شدیم
چون زلف تو آشفته و درهم بودیم
در سایهی ابروانت آرام شدیم
***
در شادی و غم، صدای ما را داری
بیواسطه رد پای ما را داری
گفتیم كه بی هوایت آواره شویم
گفتی همه جا هوای ما را داری
***
غمهای زمانهام كه بیحد باشد
یا آب و هوای دل من بد باشد
در تقتق این قطار، حل خواهد شد
وقتی حركت به سمت مشهد باشد
***
تا عكس دلآرای تو در قاب افتاد
در قلب ستارهها تب و تاب افتاد
از مهر تو چشم آسمان، روشن شد
از شوق دهان ابرها آب افتاد
***
ای تیر! كجا چنین شتابان؟ آرام!
قدری به كمان بگیر دندان، آرام!
ای تیر به حرف حرمله گوش نكن
برگرد نرو تو را به قرآن، آرام!
-----------------------------------
شعرخوانی غلامعلی حداد عادل
تقدیم به پیشگاه حضرت مهدی(عجلاللهتعالیفرجهالشریف)
چه كُند میگذرد لحظههای دور از تو
نمیكنند مگر لحظهها عبور از تو
هزار پنجره در هر گذر گشوده شده ست
به شوق دیدن یك لحظهی حضور از تو
خوش آن دمی كه بیاید خبر كه آمدهای
خوش آن شبی كه شود شهر، غرق نور از تو
زمانه با تو چه شیرین، زمانه بیتو چه تلخ
مگر بیایی و افتد به دهر شور از تو
مرا به صبر نصیحت مكن كه نتوانم
كه زنده باشم و باشم دمی صبور از تو
تو چشم مائی و ما را جز این دعایی نیست
كه چشم بد همه جا باد كور و دور از تو
***
تو مثل برگ گلی مثل قطرهی آبی
تو صاف و ساده و پاكی، لطیف و شادابی
ستارهی سحری، آفتاب صبحدمی
تو روشنائی شبهای پاك مهتابی
تو سرخی گل سرخی، تو سبزی چمنی
سپیدی گل یاسی، تو آبی آبی
تو مثل خوشهی انگور شوخ و شیرینی
تو مثل رشتهی گوهر عزیز و كمیابی
تو مژدهای، تو امیدی، تو خندهای، تو نویدی
تو موج جاری دریا در آب مردابی
تو دلنواز منی، قبلهٔ نماز منی
تو چلچراغ شبستان، تو شمع محرابی
هزار شكر كه در زندگی تو بخت منی
هزار شكر كه حتی دمی نمیخوابی
--------
شعرخوانی محمد نوروزی فرسنگی
این خوشهی عشق است، پر از احساس است
پس دست به آن نزن، تو دستت داس است
من را تو بكش ولی نه عشقم، هرگز
من معتقدم كه عشق حقالناس است
***
ابری شده دنیا و دستم سرد برگرد
من ماندهام در وسعت یك درد برگرد
وقتی تو رفتی در دلم پاییز برگشت
چشمم پر از باران و روحم زرد برگرد
یادت میآید روزهای اول مهر
گفتی شدی همسنگر یك مرد برگرد
حالا هجوم بهت و بغض و ابر و باران
در چشمهای خستهام دق كرد برگرد
شاید تو میخواهی كه حتی تا قیامت
تنها بگویم با خودم برگرد برگرد