روز یکشنبه ۱۲ آبان نزدیک به نماز مغرب مشغول جمع‌آوری وسایل بودم که خبر رسید از میان ۲۴ شهیدی که ماه محرم تشییع می‌شوند، یکی شناسایی شده و توفیق پیگیری این مقوله نصیب بنده شد. شماره‌ای دادند و گفتند این شماره شیخ‌احمد منتظری برادر شهید است.
آنچه در ادامه می‌خوانید گفت‌وگوی ما با حجت‌الاسلام احمد منتظری برادر و همچنین مادر شهید محمد منتظری است که حدود یکی، دو ساعت پس از دیدار خانواده محمد با پیکر پاکش به صورت تلفنی گرفته شده است.

احتمال دارد که بعثی‌ها سرش را از تنش جدا کرده باشند
شیخ‌احمد حرف‌هایش را این طور شروع می‌کند: محمد متولد سال ۱۳۴۶ در تهران، محله هاشم‌آباد خاوران است و در سن ۱۸ سالگی در عملیات والفجر هشت به فیض عظمای شهادت نائل آمد، اما از جنازه این شهید بعد از شهادت خبری نشد تا همین دیروز که تماس گرفتند و اعلام کردند که پیکر شهید در تفحص اخیر پیدا شده است.
جنازه شهید در منطقه عملیاتی والفجر هشت در جزیره فاو کنار کارخانه نمک پیدا شده و اسناد شناسایی شهید هم در جیب بادگیرش بوده و به علت نمکی بودن منطقه آسیب کمی دیده و همین سبب شده تا شناسایی شود.
استخوان‌های شهید پس از ۲۸ سال کاملاً سالم است، اما جمجمه شهید وجود ندارد که احتمال دارد توسط بعثی‌ها سر او از تنش جدا شده باشد.
این شهید بزرگوار چند بار پیش از شهادتش هم به جبهه اعزام شده بود که در یکی از این اعزام‌ها مجروح می‌شود.

از رؤیای صادقانه شهادت تا رؤیای صادقانه بازگشت
مادر شهید محمد منتظری هم با بیان اینکه دو شب پیش خواب فرزندش را دیده می‌گوید: در خواب دیدم که یک جمعیتی ایستاده‌اند و منتظرند یکی بیاید تا پشت سرش نماز بخوانند و یکی صدا می‌زند که محمد منتظری بیاید پیش‌نماز شود و من گفتم محمد که شهید شده نمی‌تواند بیاید و وقتی هم که از خواب بیدار شدم اعتنا نکردم و به پدرش هم خوابم را نگفتم.
دیشب (شب پیش از پایان انتظار) هم دوباره خواب او را دیدم که آمده پیش من و به من می‌گوید مادر! دیگر نگران من نباش و دلتنگی نکن، من آمدم پیش شما. صبح امروز پسر دیگرم احمد زنگ زد و گفت مادر مهمان نمی‌خواهی؟ من گفتم مهمان حبیب خداست و او گفت این مهمان فرق می‌کند، بعد از ۲۸ سال برگشته؛ همانی که منتظرش بودی!
نماز ظهر امروز(یکشنبه ۱۲ آبان‌ماه) را در کنار پیکر فرزند شهیدم خواندم. در این ۲۸ سال من چند عکسی که از محمد داشتم را نگاه می‌کردم و با او حرف می‌زدم، انگار که او کنار من است و حضور دارد.
او در مسجد امام رضا(ع) در محل خودمان فعالیت داشت و آنجا بسیج می‌رفت. برای جبهه‌ هم که اعزام می‌شدند از مسجد می‌رفتند ناحیه مالک، او خیلی مظلوم بود و خیلی آرام و همیشه پیش از رفتنش به من سفارش پدرش را می‌کرد که خیلی مواظبش باشم.
اول که می‌خواست جبهه برود پدرش به دلیل سن کمش مخالفت می‌کرد ولی بعداً این مخالفت ادامه پیدا نکرد، محمد هم برگه رضایتش را آورد من امضا کردم و رفت و بعد از اینکه رفت، من به پدرش گفتم و او هم خوشحال شد و دفعات بعد هم به جبهه رفت. یک بار هم مجروح شد که سعی کرد من نفهمم ولی از آنجا که سواد داشتم اسناد یک کاغذ مربوط به بیمارستان که در لباسش جامانده بود باعث شد که به مجروحیتش پی ببرم.
درباره شهادتش هم باید بگویم من خواب دیدم کنار رودخانه‌ای مثل اروند (که بعداً به آنجا هم رفتم و فهمیدم اروند است)، هستم و پدر محمد هم کنار من بود. ما داشتیم از بالای یک پل به محمد و دوستانش که داشتند کار می‌کردند و گونی‌ها را پر از شن و ماسه می‌کردند، نگاه می‌کردیم. یک لحظه صدایی شنیدم که ‌پرسید محمد منتظری از دین چه می‌دانی؟ او هم جواب داد. بعد من یک مرد خوش‌سیما را دیدم و او به من گفت: اینجا هم کربلاست. از خواب بیدار شدم و به پدر محمد چیزی نگفتم تا اینکه نشستیم سر سفره و بعد از خوردن صبحانه گفتم: حاج آقا محمد شهید شده، من می‌دانم. بعد از این مسئله وضعیت محمد برای ما معلوم نبود، دو هفته بعد گفتند محمد همان روز که من خواب دیده بودم شهید شده و جنازه‌اش هم بر نگشته است.