من روي سر مردم حركت كنم؟!
نامگذاري روي اين دهه بسيار مبارك و بجاست. خاطرات بسيار شيريني به اين دهه تعلق دارد كه بهترين و شيرين ترين آنها مربوط به ورود حضرت امام بعد از حدود پانزده سال تبعيد و دوري از وطن است؛ در حالي كه همه دلها شيفته ديدار ايشان بود. بعد از پانزده سال امام با حشمت و هيمنه بي سابقه اي وارد خاك ايران شدند. دهه فجر - كه ابتدايش تشريف فرمايي امام و انتهاي آن پيروزي معجزه آساي انقلاب اسلامي بود. همه لحظاتش خاطره انگيز است. به خصوص آن روزهايي كه در نهايت فشار و سختي ها، يك مرتبه اين انفجار نور پديدار شد. بخش تاريخ پايگاه خبري مشرق نيوز در نظر دارد موضوعاتي را براي مخاطبين خود مطرح نمايد كه كمتر مورد توجه قرار گرفته است:
* من روي سر مردم حركت كنم؟!
شبي كه امام اين تصميم خود را اعلام كردند، بعد از نماز مغرب و عشا بود كه به اتاق آمدند و توسط حاج مهدي عراقي دوستان را دعوت كردند...
امام در آن جلسه عنوان كردند كه من به ذهنم رسيده است كه ديگر موقعش رسيده كه برگرديم ايران و ما كاري اينجا نداريم. زودتر برويم و مردم را ببينيم و كارهايمان را در داخل كشور انجام بدهيم. سپس نظر حاضران را پرسيدند. پس از سخن امام حالت عاطفي شديدي بر همه حاكم شد، به خصوص مرحوم عراقي دچار التهاب روحي شد و اشك در چشمش حلقه زد، البته امر غيرمنتظره اي نبود و همه در انتظار چنين روزي بوديم. همه گفتند مصلحت را شما بهتر مي دانيد.
بعد از آن بحث شد كه بعد از فرود در مهرآباد چه كنيم؟ پيشنهاد داده شد كه برويم مجلس شوراي ملي. امام گفتند به آنجا برويم كه به آن مشروعيت بدهيم!؟
عده اي هم گفتند، مجلس جاي كوچكي است و جايي است كه نمايندگان شاه آنجا بودند و در شأن امام نيست. به اين جمع بندي رسيديم كه امام ابتدا بروند دانشگاه تهران كه جايگاه و پايگاه مبارزات سياسي و نيز محل تحصن آقايان علماي شهرستان هاست و بعد هم به بهشت زهرا و در آنجام امام در حضور خانواده شهدا سخنراني كنند. بحث و گفتگو شد كه بايد كميته تداركات تشكيل بشود و مقدمات كار را فراهم و شرايط و امكانات را بررسي كنند. مرحوم اشراقي گفت: به لحاظ امنيت بهتر است با هلي كوپتر به بهشت زهرا بروند.
امام پاسخ دادند: من از روي سر مردم حركت كنم؟ نه، با ماشين مي رويم.(خاطرات صادق طباطبايي- ص 229)
* رئيس جمهور آمريكا نگران جان امام(ره)
با اعلام بازگشت امام به ايران پيامها و توصيه هاي فراواني به ايشان مي شد كه حالا به ايران نرويد و يا سفر را به تعويق بيندازيد. اين دلسوزي ها هم از جانب دوستان و هم دشمنان صورت مي گرفت. جالب اينكه كارتر هم پيام داد كه براي حفظ جان خودتان بهتر است سفر را به مدتي بعد موكول كنيد. (همان)
*وقتي ملك حسين در كمال حقارت به اردن برگشت
امام، شاه حسين را نمي پذيرند. شنيديم ملك حسين پادشاه اردن بطور غير رسمي وارد فرودگاه پاريس شده و تقاضاي ملاقات حضوري با امام را نمود. ما منتظر نظر امام بوديم. مرحوم حاج احمد خميني از نزد امام برگشت و اعلام كرد: «امام شاه حسين را نمي پذيرند». ملك حسين در كمال حقارت به اردن برگشت. (مجله حضور- شماره 3)
*ديپلماسي عمومي امام در نوفللوشاتو
مدت اقامت امام در نوفل لوشاتو مصادف بود با سالروز ميلاد حضرت مسيح(ع) و عيد كريسمس. به همين دليل امام هداياي كوچكي را بسته بندي كرده و دستور دادند به در منازل اهالي نوفل لوشاتو ببرند. اين عمل تاثير بسيار عجيبي روي اهالي گذاشت، اولا دانستند كه اسلام براي اديان الهي احترام قائل است و تبليغات امپرياليزم بعد از انقلاب مبني بر اينكه اقليت هاي مذهبي در ايران مورد اذيت و آزار قرارمي گيرند، قبلا توسط امام خنثي شده بود.
ثانيا تأثير عاطفي زيادي روي ساكنين نوفللوشاتو گذاشت و باعث شد آنها براي ملاقاتكنندگان احترام خاصي قائل شوند و موقعي كه امام نوفل لوشاتو را ترك كردند بيشتر اهالي ايشان را بدرقه كردند. (مجله حضور شماره 19)
*توجه امام(ره) به حقوق همسايگان خود حتي در فرانسه
وقتي اعلام شد امام بزودي نوفل لوشاتو را ترك خواهند كرد، مردم اين محل براي ديدن و خداحافظي با ايشان ابراز علاقه كردند و صفي طولاني در محوطه مقابل باغ محل استقرار تشكيل شد. واقعاً شور و علاقه مردم براي ديدار با امام جالب بود. در ابتدا يكي دو نفر كه از چهره هاي سرشناس محلي بودند به طور جداگانه حضور امام رسيدند. يكي از آنها كشيش بود كه امام او را آخوند محل ميناميدند! او گفت: اين روزها در تاريخ جهان ثبت خواهد شد. حضور شما به اين دهكده جايگاه تاريخي و به ما يك معنويتي داده است. امام در پاسخ عذرخواهي كردند و گفتند در اين مدتي كه ما اينجا بوديم براي شما ايجاد زحمت شد، رفت و آمد و سر و صدا زياد بود و امنيت و آسايش از شما سلب شد. پس از آن نوبت مردم شد كه به صورت خانوادگي يا تك تك مي رفتند داخل و از امام خداحافظي مي كردند.(همان)
*امامي كه من ملاقات كردم
وقتي كه مرحوم شهيد بهشتي، رضوان الله تعالي عليه، در پاريس خدمت امام شرفياب شدند، صحبت هايي شد و ايشان به ايران آمدند و براي تشكيل كميته استقبال از حضرت امام عده اي از دوستان را به منزل خودشان دعوت كردند. آنجا من جملات ايشان در گوشم زنگ مي زند كه فرمودند، برادران كمربندها را محكم ببنديد، امام بزودي مي آيد، امامي كه من ملاقات كردم ساعت رفتن شاه را مي داند، ساعت ورود خودش را مي داند، و آينده را هم مي داند.
از همانجا تشكيل كميته استقبال از امام شروع شد كه بعد از پاريس پيغام رسيد كه امام اراده كردند كه محل استقرار ايشان اولا يكي از نقاط مردمي تهران باشد. ثانيا مكان شخصي نباشد و ثالثا مكاني باشد كه با اهداف نهضت هماهنگ باشد. ما هم در جلسات كميته استقبال روي اين موضوع تحقيق مي كرديم و فكر مي كرديم جايي كه به نظرمان مناسب آمد مدرسه رفاه بود كه مدرسه رفاه در حقيقت به حضرت امام تعلق داشت. چرا كه اين مدرسه را مقلدين امام با وجوهاتي كه با اجازه امام در آنجا داده بودند ساخته بودند و يك مدرسه اسلامي بود وقتي كه به پاريس اطلاع دادند مورد موافقت قرارگرفت و مدرسه رفاه به عنوان مقر كميته استقبال از امام انتخاب شد. (خاطرات محسن رفيق دوست – مجله حضور شماره 3)
*مگر كوروش را مي خواهند وارد ايران بكنند
از آنجا كه كميته استقبال تمام تصميمات مهم خود را با امام خميني مشورت مي كرد، آيت الله بهشتي با پاريس تماس گرفت و برنامه ها را به اين شرح اعلام كرد:
1- استقبال بسيار عظيم و گسترده خواهد بود و فرودگاه مهرآباد را قالي فرش مي كنيم.
2- شهر را چراغاني و تزيين خواهيم كرد.
3- حضرت امام را با هلي كوپتر به بهشت زهرا مي بريم زيرا ازدحام آنقدر زياد است كه با اتومبيل خطرناك است.
موضوع با امام در ميان گذاشته شد. امام فرمودند: برويد تماس بگيريد و به اين آقايان بگو: «مگر كوروش را مي خواهند وارد ايران بكنند. يك طلبه از ايران خارج شده، همان طلبه به ايران برمي گردد. من با هلي كوپتر به بهشت زهرا نخواهم رفت.»
نظر امام را به آيت الله بهشتي ابلاغ شد. ولي آيت الله همچنان بر انتقال امام به وسيله هلي كوپتر اصرار كرد و گفت: «حضرت امام زير دست و پاي مردم له مي شوند.»
موضوع مجدداً خدمت امام خميني گزارش شد. امام فرمودند: «من بايد مانند ساير مردم حركت كنم ولو زير دست و پا بروم و له شوم.»
(خاطرات مرحوم اسماعيل فردوسي ص491)
* شب عاشورايي امام (ره) در نوفل لوشاتو
امام خميني در آخرين نماز جماعت مغرب و عشا در جمع دوستان و هواداران خود حاضر شدند و پس از نمازگزاردن به يكي از وعاظ گفتند تا براي آنهايي كه موفق به همراهي با پرواز امام نشده اند صحبت كند و بگويد: «اين سفر، سفر خطرناكي است. معلوم نيست ما به سلامت به ايران برسيم. شايد اين پرواز را در هوا يا زمين بزنند. شما نگران نباشيد، اصرار نكنيد با من باشيد. بگذاريد من بروم اگر خطري بود براي من باشد.» پس از سخنراني مفصل سخنران و نقل سخنان امام، گريه و زاري از هر سو بلند شد و هر كس با زباني مي گفت: اگر براي شما خطري هست ما پيشمرگ شماييم. امام براي همه دعا كردند و سرانجام براي باقيماندگان نيز پرواز ديگري تهيه شد. (همان)
* هواپيماي امام در آسمان
امام خميني پس از ساعتي از شب گذشته به سوي فرودگاه دوگل در حومه پاريس حركت كردند. صدها نفر ايراني در فرودگاه دوگل حاضر شده بودند تا امام خميني را بدرقه كنند. آنها يكسره شعار مي دادند؛ فرودگاه با ده ها عكس از امام خميني تزيين شده بود و عده اي مشغول خواندن سرودهاي انقلابي بودند. حدود ساعت 11 به وقت محلي امام خميني سوار بر هواپيما شدند و به دنبال او پنجاه تن از همراهان و صد و پنجاه خبرنگار سوار شدند. ساعت حدود يك به وقت فرانسه (3:30 به وقت تهران) هواپيماي حامل امام از فرودگاه شارل دوگل به پرواز درآمد.
هواپيماي امام خميني غرش كنان از فرودگاه شارل دوگل به سوي آسمان پرواز كرد.
* حتي در شب پرواز
به احترام امام طبقه بالاي هواپيما را اختصاص به امام داده بودند تا امام در آنجا استراحت بكنند و كسي مزاحم ايشان نباشد بقيه مسافران طبقه پايين هواپيما نشسته بودند. هركدامشان به كاري مشغول بودند. من جسارت كردم گفتم كه بروم ببينم امام در چه حالي است. پله هاي هواپيما را گرفتم و رفتم طبقه بالا. وقتي رفتم ديدم امام نشسته اند و مشغول نمازند. مثل ساير اوقات. اما به پهناي صورت اشك مي ريزند و در حال نماز شب هستند. اين حالت امام براي من بسيار جالب بود. حتي در شب پرواز - از پاريس به تهران - آن هم در چنين شرايطي امام نماز شب و حالت نيمه شب را ترك نكرد. (مجله حضور شماره3)
* راز پاسخ عجيب امام به يك خبرنگار
پس از طلوع فجر، امام خميني به نماز ايستادند و ياران نيز به او پيوستند و نماز صبح را با جماعت در هواپيما اقامه كردند. ساعت نزديك هشت به وقت ايران بود كه مهماندار پشت بلندگو رفت و اعلام كرد: هم اكنون در آسمان ايران وارد شديم. امام خميني با شنيدن اين جمله، لبخندي بر لبانش نقش بست.
هر كس از لبخند امام تفسيري كرد: ورود به خاك وطن، احساس پيروزي، يادآوري هنگامي كه تنها با يك هواپيماي نظامي به سوي تركيه تبعيد مي شدند، يادآوري جمله اي كه فرموده بودند كه: شاه! كاري نكن كه از ايران بيرونت كنم و...
موقعي لبخند امام بيشتر معنا يافت كه خبرنگاري پرسيد: آيت الله چه احساسي دارند و امام فرمودند: هيچ.
بسياري اين جمله امام را درك نكردند و اصولاً براي آنها قابل درك نبود كه مردي تبعيدي كه اكنون پيروزمندانه به وطنش بازمي گردد، چرا نبايد احساس خوشحالي بكند؟
امام خميني انساني بود صاحب عقل و غريزه، اما انسان مافوقي بود كه غرايزش را به تسخير عقل الهي خويش در آورده بود. او فقط بر مبناي تكليف عمل مي كرد؛ پيروزي و شكست براي او هر دو زيبا بود، همان طوري كه شكست او را مأيوس و افسرده نمي كرد، پيروزي نيز احساسات شخصي او را برنمي انگيخت. او حتي براي خود نقشي قائل نبود كه پيروزي او را خوشحال كند. او معتقد بود كه خداوند مردم را برانگيخته و خود آنان را پيروز كرده و ديگر جايي براي نشان دادن احساسات شخصي باقي نمانده. پانزده سال قبل وقتي رژيم به مدرسه فيضيه حمله كرد، وقتي كه همه دچار رعب و وحشت و سرخوردگي شدند، امام خميني فرمودند: الحمدلله اين همان چيزي بود كه ما از خدا مي خواستيم. از طرف ديگر امام خميني يك مؤمن بود، همه زمين را متعلق به خداوند مي دانست و براي او مرزهاي جغرافيايي قراردادهاي اعتباري بودند كه هيچ اصالتي نداشتند؛ اما پاسخ امام براي كساني كه قلب خود را در چنبره حدود جغرافيايي گرفتار كرده بودند همچنان سنگيني مي كرد. موضوع از امام خميني پرسيده شد، امام از اين سؤال تعجب كردند و فرمودند: «اما در برابر احساسات مردم كه در سخنراني گفتم عواطف و احساسات شما بر دوش من سنگيني مي كند و نمي توانم جواب بدهم... اما در برابر خاك، خاك ايران، عراق، كويت و... برايم فرق نمي كند.»
*جلوتر از شما نخواهم رفت
آقاي پسنديده برادر بزرگ امام از پايين وارد هواپيما شدند. فهميدم كه وضع آنچنان نيست كه ما خيال مي كرديم. وضع، وضع ديگري است. امام به حسب روحيه اي كه داشتند نسبت به برادر بزرگترشان فرمودند: آقاي پسنديده جلو بيفتد. چون هيچگاه امام از ايشان سبقت نمي گرفتند. آقاي پسنديده هم نمي توانستند جلوتر از امام راه بيفتند. امام فرمودند: پس شما جلوتر از ما از هواپيما برويد بيرون والا من جلوتر از شما نخواهم رفت (مجله حضور شماره13).
*منافقين و محافظت از جان امام (ره)
در كميته به حقير دو مسئوليت رسمي داده بودند يكي "مسئول تداركات كميته استقبال" بود كه علني بود و يكي هم "مسئوليت امنيت حفاظت از شخص امام" بود كه آن مسئله تداركات را با يك تشكيلات بسيار وسيعي سامان مي داديم و يك عده ديگري هم با من همكاري داشتند، اما در مورد مسئوليت امنيت كه قراربود من به عهده داشته باشم به طوركلي فقط برادران بزرگواري كه اكثرشان مثل شهيد بزرگوار آيت الله مطهري، شهيد مظلوم آيت الله بهشتي، مرحوم شهيد مفتح، اينها الان نيستند، ولي آقاي هاشمي و مقام معظم رهبري الان هستند فقط اينها مي دانستند كه مسئله امنيت به عهده بنده است. ما آمديم براي امنيت فكر كرديم كه از چه كساني استفاده كنيم. البته فكر نمي كرديم كه بعدا همه ترتيبات ما به هم مي خورد، اما خوب ماموريت داشتيم و مي خواستيم اين كار انجام شود، در ميان دوستاني كه با ما بودند، خدا رحمتش كند شهيد گرانقدر سپاه، شهيد بروجردي را كه ايشان با من از سالهاي قبل از انقلاب ارتباط داشت و با هم در مبارزه عليه طاغوت كار مي كرديم... من ايشان را خواستم و گفتم كه چنين مسئوليتي به من داده شده و قرار است كه ما گروهي را انتخاب كنيم و حفاظت از امام را به عهده بگيريم. ايشان حدود پنجاه نفر از برادران را كه همه از بچه هاي كاركرده و سلاح ديده و مورد اعتماد بودند، جمع كردند. ما تقريبا مدتي براي اين كار مانور داديم. ماشين تهيه كرديم، موتور سوارها چطور باشند. پيشنهاد شده بود به كميته استقبال، كه حفاظت از امام را بدهيد به مجاهدين خلق... . ما مخالفت كرديم و كار به جايي رسيد كه در مدرسه رفاه جلسه اي تشكيل شد و چند نفر از طرف شوراي انقلاب مامور شد كه حرفهاي مرا گوش كنند. حرفهاي طرف مقابل را هم گوش كنند و من به چند دليل اين موضوع را در آن جلسه ثابت كردم كه اين كار به مجاهدين داده نشود. دلايل من اين بود كه اولا به چه اشخاصي مي خواهند اين كار را واگذار كنند، آيا همانهايي كه اخيرا از زندان آزاد شدند. يا كساني كه بيرون بودند، معلوم بود كه مي خواستند به همين اشخاص بدهند.
دليل اولم اين بود كه اينهايي كه امام را قبول ندارند. دوم اينكه آنهايي هم كه در زندان بودند 5 - 6 سال بود كه آمادگي حمل سلاح را نداشتند. سوم اينكه اصلا اينها سلاح ندارند. در مقابل ما گروهي را انتخاب كرديم كه گروه توحيدي صف بود . آنها همه مسلح بودند، حتي مسلسل هم داشتند، همه از عاشقان امام بودند. همه هم مورد تاييد خود آقا قرارگرفتند. و لذا در آن جلسه، اين موضوع هم حل شد و ما آماده شديم كه براي ورود اول امام كه روز پنجم بهمن بود. فرودگاه، فرودگاهي بود كه قبلا سقفش ريخته بود و قرار بود از همان فرودگاه استفاده كنيم، اما هنوز افتتاح نشده بود. مرتبا مي رفتيم مي ديديم پليس آنجا را احاطه كرده تا آنكه فرودگاه ها كاملا بسته شدند. يك بحث اين بود كه اگر امام تصميم گرفتند كه بيايند ما برويم و مسلحانه فرودگاه را بگيريم. ما طرح اين كار را ريخته بوديم كه حتي از كجا برويم و چه جوري حمله كنيم. چقدر تلفات بدهيم و به هرحال چه كار بكنيم. طرح ديگر براساس تماسي كه آن موقع با بقاياي رژيم داشتيم، اين بود كه آنها تصميم داشتند فرودگاه را در اختيار ما بگذارند. طرح دوم قبول شد. آنها شب 12 بهمن حدود ساعت 9 شب اعلام كردند كه بيايد. ما گفتيم كه ما مي خواهيم فرودگاه را تحويل بگيريم، شما حق نداريد در فرودگاه باشيد. اما آنها گفتند كسي از ما نبايد مسلح باشد، كه ما گوش نكرديم. شب ساعت 9 رفتيم فرودگاه را تحويل گرفتيم. عده اي از برادران غير از گروهي كه جزو محافظين بودند، آنها را برديم روي سقف فرودگاه و جاهاي مختلف با لباسهاي مبدل و انواع پوششها قرارداديم. به ايشان مسئوليت داديم و آنها هم مراقب بودند. صبح حركت كرديم با همه بچه ها. يادم هست دوتا مسلسل قراربود با خودمان ببريم فرودگاه. مرحوم شهيد بروجردي، كه باصطلاح بعد از من كه مسئول امنيت بودم، مسئول گروه بود. لباس روحانيت پوشيد و مسلسل را زير همان لباس حمل كرد به فرودگاه.
از همانجا مشكلات ما شروع شد. چند تا مسئله داشتيم: يكي، ترتيب ايستادن مستقبلين بود در سالن فرودگاه. دوم بعداز اينكه امام از هواپيما تشريف آوردند پايين، چه كسي برود استقبال. آنجا همه اتفاق كردند كه شهيد مطهري برود و كسي هم اعتراض نداشت. بعد ما آمديم ديديم كه صفهايي تشكيل شد، صف اول حدود 14 - 15 نفر از سران منافقين ايستاده اند... بالاخره ترتيبي داديم كه روحانيون بيايند و جلو بايستند و اينها (منافقين) بروند پشت بايستند. حتي يادم هست براي اينكه بتوانيم موضوع را خيلي روحاني بكنيم رهبر ارامنه هم آورديم سرصف در كنار روحانيون خودمان قرارداديم كه اصولا روحاني باشد و افراد غير روحاني بروند صف دوم بايستند. امام از هواپيما پياده شدند و آمدند در سالن فرودگاه.(همان)
* غير از احمد كسي سوار نشود
جايي از ماشين را كه قراربود امام بنشينند ضدگلوله كرده بودم؛ يعني هم پشت سر خودم شيشه گذاشته بودم و هم پشت سر امام و هم طرف چپ و راست ماشين. در بدن ماشين فولاد مقاوم و شيشه هاي ضدگلوله تعبيه شده بود. امام نگاهي كردند و گفتند: من مي خواهم جلو بنشينم. خب امام بودند و كاري نمي شد كرد. بعد ما منتظر بوديم كه آقاي مطهري بيايند كه ايشان رفته بودند داخل جمعيت ناگهان ديدم آقاي صباغيان داخل ماشين نشسته است، امام نگاهي كردند و فرمودند: اين آقا بيايند پايين. ايشان گفتند كه قراراست من هم باشم. امام فرمودند كه بياييد پايين و غير از احمد كسي سوار نشود. يك خورده ايشان مقاومت كردند كه حتما بايد باشم و ماموريت دارم. امام با نيمه عصبانيت فرمودند: بيا پايين. ايشان آمد و احمدآقا عقب ماشين نشستند .(همان)
* من با اين مردم كار دارم
ماشين افتاد به دست مردم. من حس كردم كه ماشين در اختيار من نيست و خودبخود حركت مي كند. در اين لحظه من سرعت ماشين را زياد كردم و آمديم تا انتهاي خيابان اميريه و يواش يواش طرف منطقه جنوب و فقيرنشين تهران. از آنجا به محض اينكه خانه هاي كاهگلي و فقير ديده شد، امام به احمدآقا فرمودند: اينجا كجاست؟ البته در مسير مرتبا مي پرسيدند كه اين كدام خيابان است و آن كدام محله. احمدآقا مرتبا جواب مي دادند. يا از من مي پرسيدند. آنجا امام فرمودند كه من با اين مردم كار دارم و اين مردم هم با من كاردارند. (همان)
* امام بعد از سخنراني در بهشت زهرا كجا رفتند
اصلا ماشين معلوم نبود در چه وضعي است. بالاخره بر اثر فشار جمعيت موتور اتومبيل عيب كرد و خاموش شد و ماشين هم كه از جلو عقب در ميان كوهي از مردم فرو رفته بود به جلو و عقب كشيده مي شد. ناگهان خلبان هليكوپتر كه از بالا مراقب اوضاع بود با تبحر خاصي در وسط جمعيت فرود آمد و با زحمت زياد و فشار و تقاضا از مردم خواستيم ماشين را به طرف هليكوپتر هل بدهند. جالب آن بود كه در تمام مدت امام آرامش عجيبي داشتند درحالي كه لبخند مي زدند براي مردم دست تكان مي دادند و آقاي رفيق دوست مي گفت: هر بار كه من نگران مي شدم، امام مي گفتند: "نگران نباش چيزي نمي شود" نزديك هليكوپتر شدم و امام را ناگزير از در طرف راننده به هليكوپتر منتقل كرديم و سپس من و حاج احمد آقا و برادر ديگري سوار شديم. خلبان مي گفت چون هليكوپتر متصل به مردم است اگر بخواهيم پرواز كنيم، هليكوپتر آتش مي گيرد، ولي با يك ريسك ناگهان از جا بلند شد و حركت كرد ...
در قطعه 17 پياده شديم ... در تمام مدتي كه امام در بهشت زهرا حضور داشتند، شديدترين و زيباترين ابراز احساسات از جانب مردم ديده مي شد. آن روز به هر چشمي كه خيره مي شدي زلالي اشك را در آن مي ديدي، امت سراپا انتظار پس از سالها به وصال امام خود نايل شده بود. يادم مي آيد هنگامي كه از بلندگوهاي بهشت زهرا شعار: "شهيد! بپاخيز خميني ات آمده" پخش مي شد. تنها صدايي كه مي شنيدي صداي گريه بود، گريه پير و جوان. وقتي امام صحبتشان تمام شد هليكوپتر نزديك نشست تا امام را سوار كند. امام را به طرف هليكوپتر حركت داديم اما فشار جمعيت به حدي بود كه كنترل از دست ماموران انتظامي خارج شد... در اين گير و دار هليكوپتر احساس خطر كرد و به پرواز درآمد، البته بدون امام.
امام در ميان مردم و احساسات اوج گرفته بود. هر كس سعي داشت افراد ديگر را دور كند، اما خود سبب فشار بيشتري مي شد... كار به آنجا كشيد كه كنترل از دست ما هم خارج شد . عمامه از سر امام افتاد و مدت زيادي ايشان از اين طرف به آن طرف كشيده مي شدند و در نتيجه بيحال شدند... اما به لطف خدا بدون اينكه از مامورين يا مسئولين كسي در آنجا باشد، امام روي دست همان مردم به جايگاه برگردانده شدند. امام حدود بيست دقيقه بيحال بودند و عباي ايشان را روي سرشان كشيديم. دوباره هم هليكوپتر نشست، نشد، يك آمبولانس از شركت نفت جلو آمد و امام را از در عقب به زحمت داخل آمبولانس قرار دادند و من و احمد آقا و شخص ديگري با زحمت بسيار سوار شديم و آژيركشان درحالي كه من با بلندگو به مردم اخطار مي كردم كه وضع فوق العاده است كنار مي رفتند. از بهشت زهرا آمديم بيرون، يك خيابان فرعي پيدا كرديم، هليكوپتر كه از بالا نظارت داشت و ما هم او را مي ديديم، فرود آمد و امام را از آمبولانس به داخل آن منتقل كرديم. حال امام خيلي بد بود... . با هليكوپتر وارد بيمارستان شديم . ما پياده شديم اطبا و كاركنان و ساير حضار با آنكه نشناختند، صف بندي كردند. ما هم گفتيم يك بيمار داريم و يك آمبولانس لازم داريم. ماشين گير نيامد، يك دكتري ماشين "پژو" خود را آماده كرد و نزديك هليكوپتر آورد. در هليكوپتر را باز كرديم، امام با آن بي حالي لبخندي زدند و شروع كردند دست تكان دادن، كه به مردم حالت شوكي دست داد، و ناگهان حمله ور شدند كه امام را زيارت كنند. به ماشين گفتيم حركت كند و من خودم را با زحمت زياد به سقف ماشين آويزان كردم و آمديم بيرون و رفتيم انتهاي بلوار كشاورز. جايي كه صبح آن روز ماشينها را پارك كرده بوديم. ماشين من هم (كه پيكان قراضه اي بود) آنجا پارك شده بود. رفتيم و امام و حاج احمد آقا و من سوار شديم. در خيابانهاي تهران مي رفتيم و ملت هم در بهشت زهرا و رفاه منتظر امام بودند. چون آن روز همه به استقبال رفته بودند و شهر خلوت بود نمي دانستند كه امام در ماشين قراضه ماست و در خيابانهاي تهران. در خدمت ايشان رفتيم به خيابان دكتر شريعتي به منزل يكي از بستگان امام. فقط احمد آقا آدرس را مي دانست چون امام بعد از گذشت پانزده سال فراموش كرده بودند و احمد آقا در خيابان بدون عبا پياده مي شد و آدرس را مي پرسيد، كسي هم نمي دانست امام در ماشين است و اين هم پسر اوست. وقتي به منزل بستگان امام رسيديم مردهاي خانه براي استقبال به مدرسه رفاه رفته بودند، فقط زنهاي خانه در منزل بودند، وقتي در را باز كردند تا امام را ديدند، نزديك بود از خوشحالي بيهوش شوند، امام كه هفده سال بود آنان را نديده بودند آرام وارد شدند. به آشپزخانه رفتند و حال همگي را پرسيدند. ناهار ساده اي ترتيب دادند و خورديم. لازم به توضيح است كه نه امام عبا داشتند، نه احمد آقا و نه من. بعد از ظهر رفتند شميران چند عبا آوردند و تا ساعت ده شب مانديم و در اين ساعت ايشان را به كميته استقبال و مدرسه رفاه منتقل كرديم . (خاطرات ناطق نوري – مجله حضور شماره3)
*فداي سر امام(ره)
بعد از ورود امام خميني وضعيت به جايي رسيده بود كه مردم نيازي به اعمال قدرت دولت نمي ديدند، مردم سعي مي «مردم خودشان مأمور راهنمايي و رانندگي شده بودند. اگر تصادفي اتفاق ميكردند با ايثار و گذشت مسايل را بين خود حلّ و فصل نمايند. صاحبان ماشين پياده مي شدند و باهم روبوسي كرده و از خسارت مي گذشتند و مي گفتند فداي سر امام و مي رفتند. [و به عبارتي ديگر] در آن روزها از سراسر ايران بوي بهشت به مشام مي رسيد.» (خاطرات محمدرضا اعتماديان، ص81)